پلو خورش
|
پلو خورش |
![]() |
ميمون كوچولو، توي قفس، كارهاي بامزه مي كرد. بالا و پايين مي پريد. مي پريد روي سر و گردن مادرش. دست هايش را بالا مي گرفت. كج و راست مي شد. مي خنديد. اخم مي كرد، مي رقصيد. از ميله هاي ميان قفس آويزان مي شد. چشم هايش را تنگ و گشاد مي كرد و پيام ازش عكس مي گرفت. مردم دور قفس جمع شده بودند و به كارهاي ميمون مي خنديدند. پيام سر شوق آمده بود و تند تند عكس مي گرفت. آن قدر خم و راست شد و دور و بر قفس دويد و چرخيد و عكس گرفت كه شلوارش شل شد و نزديك بود از پايش بيافتد...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 21:22 توسط نون
|

یه روز پاییزی تصمیم گرفتم درباره ی کتاب هایی که خوندم، بنویسم... و نوشتم. من هنوز هم می نویسم:)