عادت می کنیم
زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال ۱۳۳۱ در آبادان از مادری ارمنی تبار و پدری روس تبار به دنیا آمد، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد.
وی سه مجموعه از داستانهای کوتاه خود را به چاپ رساند؛ «مثل همه عصرها»، «طعم گس خرمالو» و «یک روز مانده به عید پاک» مجموعه داستانهای کوتاهی بودند که به دلیل نثر متفاوت خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند.
اولین رمان بلند زویا پیرزاد، با نام «چراغها را من خاموش میکنم» در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید. داستان این رمان که با نثر ساده و روانی نوشته شدهاست، در شهر آبادان دههٔ چهل خورشیدی میگذرد و شخصیتهای داستان از خانوادههای کارمندان و مهندسین شرکت نفت هستند که در محلهٔ بریم جدا از بومیان آبادان زندگی میکنند.
زویا پیرزاد کتابهایی نیز ترجمه کردهاست، از جمله «آلیس در سرزمین عجایب» اثر لوییس کارول و کتاب «آوای جهیدن غوک» که مجموعهای است از هایکوهای شاعران آسیایی.
- چراغها را من خاموش میکنم که در مورد زندگی چند خانواده ارمنی ساکن آبادان که اغلب کارمند شرکت نفت هستند میباشد! داستان به سبک زنانه و از زبان شخصیت اصلی داستان، زنی خانهدار به نام کلاریس بیان میشود و مشکلات و گرفتاریهای همیشگی زنها را سوژه نوشتن قرار میدهد.
- عادت میکنیم که زندگی آرزو صارمی زن مطلقه و بچهداری است که دلش میخواهد بعضی وقتها خودش را دوست بدارد و کاری که مطابق میل خودش است انجام دهد نه هر کاری که دختر و مادرش میخواهند.
(منبع: ویکی پدیا)
هر کاری کردم که جلوی خودم رو بگیرم و نقد این کتاب رو موکول کنم به زمان دیگه ای، نتونستم. نمی دونستم چی برای کافه بنویسم. دلیلش این بود. به نظرم از این به بعد کافه رو هر چند وقت یه بار بنویسم بهتره!
این روز ها وقت آزاد خیلی زیادی دارم و تا می تونم کتاب می خونم و تفریح می کنم. چون حالا حالا ها از این تفریحات خبری نخواهد بود! به خاطر همین به جز این کتاب و کتاب "یوسف آباد،خیابان سی و سوم" ، یه کتاب دیگه هم خوندم که اسمش رو فعلا نمی گم![]()
"عادت می کنیم" دومین کتاب خانم "زویا پیرزاد" هست. از اون جایی که من عاشق کتاب های خانم پیرزاد هستم، نخوندن این کتاب تا این زمان خیلی عجیب بود برای خودم و چون تو وبلاگ گردی هم زیاد در موردش خونده بودم تصمیم گرفتم که هر جور شده بخونمش. خیلی قشنگ بود. چه قدر خوشحالم که تو این چند روز چند تا کتاب خوندم که همه شون دوست داشتنی هستن.

اگه بخوام دقیق تر بگم از چه چیزی خوشم اومد، می تونم این طوری بیان کنم: اتفاقات روزمره، آدم هایی که هر روز می بینیم، جزئیاتی که هیچ وقت بهشون دقت نکردیم، تفاوت نسل ها از زاویه ای دیگر، زن های خاص داستان!
حرف هایی که هر شخصیت بیان می کرد واقعا من رو به فکر فرو می برد که نویسنده چه قدر خوب به ما اجازه داده که هر شخصیتی رو تحلیل کنیم.
شخصیت های کتاب:
آرزو صارم(شخصیت نسبتا اصلی کتاب. پدرش فوت کرده و او بنگاه املاک پدر را اداره می کند.زنی میانسال)
شیرین مساوات (صمیمی ترین دوست و همکار اصلی آرزو در بنگاه. آرزو به صراحت بیان می کند که زندگی بدون شیرین برای او غیر ممکن بود)
ماه منیر جون (مادر پیر آرزو. او خودش را نوه ی شازده ها و اشراف می داند و همیشه بر آن تاکید دارد. )
آیه (دختر ۱۹ ساله ی آرزو. مثلا نماد نسل جوان است. من به شخصه اصلا از آیه خوشم نمی آید! چون افکارش را قبول ندارم! آیه همه چیز را "خز" می داند و همیشه باید یه تیکه ی جوانانه بپراند. در صورتی که به نظرم لزومی ندارد در هر جمله ای که می گوید حتما یکی از آن کلمات را به کار ببرد! )
نعیم و نصرت (دو کارگر همیشگی خانه ی سلطنتی ماه منیر جون. دلسوز آرزو. )
حمید (پسرخاله و همسر سابق آرزو.دکترای فلسفه دارد. تحصیلکرده و ساکن فرانسه.)
سهراب زرجو (یک عاشق! )
افراسیاب (نامزد سابق شیرین. ساکن آمریکا)
بقیه ی شخصیت ها رو ترجیح می دم نگم.(هر چند بیشترشون رو گفتم!) .
(عکس جلد کتاب از وبلاگ عطر برنج عزیز)

آرزو و شیرین دو دوست قدیمی هستند. همیشه با هم هستند. با هم غذا می خورند. مهمانی می روند. خرید می کنند. شیرین یک "ضد مرد" واقعی ست. ازدواج را کاری احمقانه می داند.
ماه منیر زن اشرافی ایی که هنوز به فکر دوران جوانی خویش است. البته ماه منیر بسیار آپ تو دیت می باشد! کامپیوتر دارد. به ظاهر برای این که "آیه جان" راحت باشند و در باطن برای پز دادن. آیه عاشق اوست!
آیه، نماد دختری ست جوان. دانشجو. خوش تیپ. وبلاگ می نویسد. در وبلاگش از زندگی روزمره ش می نویسد و نمی فهمم چرا آرزو پس از فهمیدن انقدر مضطرب می شود...
نعیم و نصرت همیشه به فکر برپا کردن مهمانی های مفصل ماه منیر هستند. شیرینی ایی که حتما باید از "بی بی" خریداری بشه، آجیل حتما باید "تواضع" باشد و از این جور حرف ها!
سهراب زرجو یک مرد عجیب است. من هم ترجیح می دهم شما او را عجیب بدانید. بدون هیچ پیش فرضی.
این نکته در مورد حمید و سهراب هم صدق می کند.هر چند آن ها عجیب نیستند!
خیلی ها این کتاب را کتابی زنانه خوانده اند. کتابی فمنیستی. من موافق نیستم. چون واقعا این طور نیست. هر حمایتی نشان دهنده ی فمنیست نیست.
بخش ها و جمله هایی از کتاب:
زرجو گفت: " آهان. بند کفشتان باز شده. "
آرزو دولا شد به کفش ها نگاه کند که تلفن همراه از جیب پالتو پرت شد روی موزاییک ها. گفت :" وای! " و تا خم شد و دست دراز کرد، زرجو تندتر خم شد تلفن را برداشت و بی اعتنا به آرزوی هنوز دولا شده و دست دراز مانده، به صفحه ی تلفن نگاه کرد. " خاموش شده . " تکمه ی روشن کردن را زد. سر تکان داد و دوباره تکمه را فشار داد. باز تکمه را فشار داد. " گمانم خراب شده." تلفن را داد به آرزو و دست در جیب رفت پایین پله ها رو به پنجره ی گِردِ پاگَرد ایستاد. بعد رفت طرف در ورودی. "در ها قشنگند ولی دستگیره ها نه."
آرزو چندبار تلفن را امتحان کرد. بعد با خودش گفت :" مرتیکه ی خلِ احمقِ بی شعورِ دیوانه یِ خر! "
زرجو از دم در گفت: " می خرم."
-------------------------------------------------------------------------------------------
در ماشین رو خانه چار تاق باز بود.
رنو سرمه یی رفت توی حیاط بزرگ و دم پله های پهن ایوان ترمز کرد. زن قد بلند و لاغری از ایوان داد زد " نه، اینجا نه. توی کوچه پارک کن. حیاط بی ریخت شد. " موها جمع بود پشت سر و گوشواره های طلا نگین یاقوت داشتند.
آرزو و شیرین و دختری جوان از ماشین پیاده شدند. آرزو گفت " چشم، منیر جان. اجازه داریم چیز هایی که خریدیم خالی کنیم؟ نعیم کجاست؟ صداش کنید بیاید کمک. "
شیرین گفت " با نعیم چه کار داری؟ خودمان سه تایی می بریم. "
دختر جوان بلند گفت " سلام مادری." و رفت طرف زن ایستاده در ایوان. آرزو پشت سرش داد زد "آهای آیه خانم! دست خالی نرو. یکی دو بسته هم تو ببر. "
آیه از وسط پله ها سر چرخاند. " من؟ "
آرزو گفت " آره، تو.بیا ببینم. "
مادر آرزو دست ها را برای بغل کردن نوه از هم باز کرد. "نعیم و نصرت را صدا کن. بچه ام که باربر نیست، با این هیکل ترکه یی.چطوری عزیزِ دل؟ " روسری آیه را پس زد و دست کشید به موهای صاف که یک ور تا زیر گوش و یک ور تا بالای شانه. "بَه بَه. مدل جدید زدی؟ مثل ماه شدی. " نوه و مادربزرگ دست به کمرِ هم رفتند توی خانه.
-------------------------------------------------------------------------------------------
محسن یک قدم جلو گذاشت. "خانم صارم دستتان را ماچ می کنم. قول شرف، قول مردانه، دفعه ی اول و آخرم بود، متشکرم، ممنونم. "
آرزو کشو را بست. "خیلی خُب، برو. من یکی تا حالا از قول مردانه خیری ندیده ام. خیلی مردی قول زنانه بده. "
محسن وسط خنده و گریه گفت "چشم. قول زنانه. متشکر. ممنون."
-------------------------------------------------------------------------------------------
آیه پاها جمع توی شکم، کجکی نشسته بود توی راحتی و با برگ های نخل مرداب گوشه ی اتاق ور می رفت. " خلاصه که مرجان از خوش به حالی و ذوقمرگی انگاری تو آسمان هاست. "
ماه منیر خم شد دست کشید به قوزک پا و جوراب نایلون نازک را که صاف بود صاف کرد. " کجا با هم آشنا شدند؟ "
آرزو سینی را گرفت جلو ماه منیر و به آیه غر زد " با برگ ها ور نرو. "
آیه تند دست پس کشید و به مادر بزرگ گفت " توی اینترنت. "
ماه منیر استکان به دست گفت " چی؟ شوخی می کنی. "
آیه زد زیر خنده. "نه به خدا، توی چت روم. "
ماه منیر استکان به دست گفت " توی چی؟ "
آرزو گفت "دستم افتاد منیر جان! قند بر می دارید یا نه؟ "
ماه منیر انگار مگس بپراند، دست بی استکان را تکان داد که یعنی قند نمی خواهم و برو کنار.
آروز نشست توی راحتی و لیوان دسته دار خودش را برداشت. " ما که دیدیم و شوهر کردیم چه تاجی به سر زدیم که حالا با آشنا شدن پای کامپیوتر.... "
نه ماه منیر گوش می کرد، نه آیه. نوه داشت برای مادربزرگ توضیح می داد چت روم یعنی اتاق گپ زدن و آدم ها چطور توی اینترنت با هم آشنا می شوند.
ماه منیر با دقت گوش کرد و سرآخر گفت " چه جالب. " بعد به آرزو نگاه کرد. " اشکالش کجاست؟ آدم باید با زمانه پیش برود. " و یکی از آن خنده ها کرد که آرزو از بچگی دوست نداشت و آیه تا می شنید می گفت " مادری رفت تو تریپِ دلبری. " یک بار که آرزو از آیه پرسید "تو از این خنده ها حرص نمی خوری؟ " آیه با تعجب گفت " نه، چرا حرص بخورم؟ "
-------------------------------------------------------------------------------------------
انقدر تند تند تایپ کردم که خودم هم تعجب کردم. نمی دونم. وقتی دوست دارم یه چیزی رو تایپ کنم این جوری می شم.
من چاپ بیست و یکم کتاب رو دارم.سال ۱۳۸۹.
چاپ اول سال ۱۳۸۳ بود.
این کتاب هم مثل بقیه ی کتاب های پیرزاد توسط نشر مرکز منتشر شده. قیمت این کتاب هم ۵۸۰۰ تومان هست.
یه کتاب خیلی خوب واسه روزای سرد در راه. چون فضای داستان همه ش در فضای سرد و برفیه. فکر کنم خوندنش تو روزای سرد لذت بخش تر باشه.
نقد هایی که باید بخوانیم ( جالبه نقد در مورد این کتاب خیلی کمه. همه ش در مورد نحوه ی دانلود این کتابه! ):
نظرات گروهی از خوانندگان این کتاب در سایت سخن



یه روز پاییزی تصمیم گرفتم درباره ی کتاب هایی که خوندم، بنویسم... و نوشتم. من هنوز هم می نویسم:)