حالا من گفته بودم که کمتر میام وبلاگ اما دیگه نه در این حد!

در این دو هفته ای که گذشت من خیلی درس خوندم ( آیکون تعریف از خود نباشه!  ) خب وظیفمه و از این حرفا دیگه خودم می دونم! اما خب جمعه ی هفته ی پیش وقتی دیگه شب شده بود، چند نفری رفتیم شهر کتاب و من ۷ تا کتاب خریدم که فعلا ۳ تا رو خوندم! بله!

یکی از اون کتاب هایی که خیلی خوشم اومد ازش، کتاب " نزدیکی " از "حنیف قریشی" بود. تازه می دونین مترجمش کیه؟! " نیکی کریمی " !!!

داستان مردیه که تصمیم گرفته خانواده ش رو ترک کنه و از تمام دلبستگی هاش دل بکنه.

بخشی از کتاب:

"توی کاناپه غرق شدم و از احساس خودم خجالت کشیدم که نمی توانم زندگی با سوزان را که می بایست برایم کافی باشد، تحمل کنم. دکتر که به احساسات غیر رادای اعتقاد داشت، جواب داد رابطه ها همیشه عوض می شوند و آن حالت شوق جای خودش را به نزدیکی می دهد.

نزدیکی؟ می مردم برای این که معنی آن را بفهمم.

آهسته گفت: " خشنودی، رضایت. "

گفتم: " ببخشید؟ "

تکرار کرد: " رضایت، خشنودی. "

سوزان در حالی که گریه می کرد،سرش را به علامت تایید تکان می داد.

دکتر، من برای فلسفه ی ناکامی انسان اینجا نیامده ام. این چیز ها را مادرم هم به من گفته. من برای عشق و حال آمدم، خوشحالی بچه گانه. چون بیشتر می خواهم؟ چی؟ چه چیزی را بیشتر می خواهم؟ ..."

در واقع داستان کتاب، تجزیه و تحلیل یک انسانه که می خواد یه تصمیم مهم برای زندگیش بگیره. بار ها در ذهنش به جلو و عقب بر می گرده... که بفهمه آیا تحملش را دارد یا نه؟!

این هم عکس روی جلده کتابه که کار آقای " مرتضی ممیز" هست. البته من یه عذر خواهی هم باید بکنم بابت این که عکس مناسبی از این کتاب نتونستم پیدا کنم و فعلا همین رو می ذارم تا بعد که از عکس کتاب خودم اسکن کردم.

این هم عکس آقای " حنیف قریشی " :

 

مطالب مرتبط:

 یادداشت کتابدوست درباره ی کتاب نزدیکی

یادداشت منصور عزتی درباره ی کتاب نزدیکی

مقدمه ی نیکی کریمی برای کتاب نزدیکی

پی نوشت: خوشم اومد که دستم تو تایپ کردن انقدر تنده!