قمر در عقرب

خب دوستداران کتاب بنده برگشتم .

 کتابی که امروز می خوام در موردش بنویسم یه کتاب تاریخی و حجیمه که در نگاه اول خیلی زیاد و کمی هم کسل کننده است در نگاه دوم دیگه کسل کننده نیست ولی حجمش همچان زیاده! اما وقتی کمی پیش می رین متوجه می شین که (برخلاف کتاب های تاریخی که قبلا خوندید!) اصلا این طور نیست. کتاب با لحن طنز و بامزه ای نوشته شده و هر جا پاورقی ایی اومده فورا پشت بندش منبعش هم ذکر شده.

این کتاب تاریخی بامزه اسم بامزه ای هم دارد: قمر در عقرب یا چگونه تاریخ٬ حال ما را عوض می کند!

نویسنده اش هم کسی ئه که می دونم همه ی چلچراغ خون ها (و نخون ها) و رادیو هفت بین ها (و نبین ها!) دوستش دارند. خانم شرمین نادری!

من خیلی چلچراغ نمی خوندم ولی مثل این که این کتاب قبلا به صورت پراکنده در مجله ی چلچراغ منتشر می شده و خیلی هم طرفدار داشته. بعضی مطالب خیلی جالب هستند. مثل نوشته هایی که درباره ی تلگراف٬ تجریش٬ کله پاچه٬ خانم های سیبیلو ی قدیمی!

این کتاب از بخش های خیلی زیادی تشکیل شده و هر بخش یک عنوان خاص دارد. بعد هر بخش از چند پاراگراف تشکیل شده و پاراگراف ها شماره بندی شده اند. با این که مطالب از جا های بسیار متفاوتی جمع شده اند ولی  نا منسجم نیستند و این یک نکته ی مثبت در یک کتاب تاریخی به شمار می آید!

 

بخش های از کتاب را با هم می خوانیم:

" این که چرا محمد میرزا قوانلوی قاجار شد کاشف السلطنه و چه جوری و با چه ترفندی خودش را تاجر فرانسوی جا زد و پشت سر لرد کروزن انگلیسی و بقیه ی اهالی سفارت فرانسه و انگلیس پایش به معدن چای رسید٬ داستانش طولانی است. همین قدر بدانید که در دامنه های هیمالیا چند سالی ماندگار شد٬ با نام تاجر فرانسوی گواهینامه ی کشت چای گرفت و بعد هم گلدان های بذر چای و چهار هزار گلدان دیگر از قهوه و تخم کنف و دارچین و فلفل و میخک و هل و انبه و گنه گنه و زردچوبه و زنجبیل را زد زیر بغل  و اتفاقا با اجازه ی مستقیم انگلیس ها به ایران آورد. البته این که کاشف چرا مثل داستان هایی که برایش ساخته اند٬ چای را در عصایش نیاورد دلیل جالبی دارد. انگلیسی ها اصلا فکر نمی کردند که بتواند چای کشت کند. به همین سادگی!

***

همه ی آدم هایی که خاطره نوشتند و تاریخ را زنده نگه داشتند٬ کرسی گرم و بخاری دیواری و اجاق نداشتند٬ گاهی چاله ای بود که درش آتش درست می کردند و رویش تخته می گذاشتند و اجاق را هم همان جا علم می کردند و گاهی خانه ای بود که زیر زمین می ساختند و از سوز سرما به زمین نم گرفته و اتاق های بدون پنجره اش قناعت می کردند. به قول ظهیر الدوله - حاکم همدان و داماد ناصر الدین شاه و یکی از مشروطه خواهان بنام- رعیتی که ۷۰ سال دارد و هیچ ندارد و لخت است٬ هرگز راضی نیست. چه زمستان باشد٬ چه تابستان.

***

دستور پخت (کله پاچه):

پاچه چهار عدد٬ کله یک عدد٬ دنبه ۱۵۰ گرم٬ سیراب و شیردان یک دست٬ نمک دو قاشق٬ زعفران و پیاز قدری.

موی پاچه را تراشیده دو سه بار در آب شسته با دو پیاز کوچک و ۵ برگ بو در یک دیگ ریخته و در آب جوش بپزید٬ ۵ ساعت که پخت٬ نیم مثقال زعفران سایید در آب جوش حل کرده و رویش بریزید٬ بعد دو قاشق سر خالی نمک و دنبه کوبیده رویش بپاشید."

مطمئنا ۳ پاراگراف درباره ی کله پاچه و چای و زمستان نمی تونه معرف یک کتاب ۴۷۳ صفحه ای باشد ولی افسوس که زمان برای تایپ ندارم و باید کمی هم کپی رایت رعایت بشه! خب اگر به همین بسنده نکرده اید برویم پشت جلد کتاب را هم بخوانیم:

"درباره نویسندگان تاریخ حقیقت ناگفته و مهمی البته وجود دارد. این‌که تاریخ را کلی آدم نگران می‌نویسند. کسانی که جزئیات قصه را بی اهمیت جلوه می‌دهند. برایشان فقط مرگ‌ها و بر تخت نشستن‌ها و از تخت فرو افتادن‌ها مهم است.روز و ماه راه هم ضمیمه تاریخ نگاری‌شان می‌کنند. آنها باور ندارند که ناهار معده آزارِ سر ظهر و شوخی بی‌هنگام ملیجک ممکن است در فرمان قتلی نقش داشته باشد. تا وقتی اهمیت این جزئیات را انکار می‌کنیم ناچاریم به اشتباهات و ناگزیریم به جنون‌های لحظه‌ای.

کار کارستان شرمین نادری همین است.قصه های تاریخ‌نگاران عبوس را گذاشته برای اهلش.او گشته و مجموعه جذابی از جزئیات وقایع صد سال اخیر پیدا کرده. از دوره فتحعلی شاده تا سال‌های ۱۳۳۰. "

تا یادم نرفته از عکس های کتاب بگم که سهم خیلی زیادی در ملموس کردن نوشته ها دارند.

 

 

 

 

این کتاب را حرفه هنرمند با قیمت ۱۴۰۰۰ تومان منتشر کرده. من چاپ دوم (۱۳۹۰) را خواندم!

 

پی نوشت: این دو تا لینک هم برای کسانی (یکی شون خودم هستم) که بعد از خوندن این متن نفهمیدن این واژه ها دقیقا چه معنایی دارند ( یا دوست دارند بیشتر بدانند) !

قمر در عقرب (ویکی پدیا)

گنه گنه

 

 

من شرمین نادری نیستم!

مدتی نبودم و امروز اومدم تا کامنت ها رو چک کنم. سه نفر به صورت خصوصی برام کامنت گذاشته بودن و پرسیده بودن که آیا من شرمین نادری هستم یا خیر؟!

و جواب من این که نه٬ من شرمین نادری نیستم! هر روز خیلی ها با سرچ اسم شرمین نادری به این جا می رسن و این هم به دلیل نوشته ی من درباره ی کتاب "خانجون و خواب شمرون" ئه و از جمله خود خانم نادری هم از این طریق به این جا رسید. ولی من شرمین نادری نیستم.

خب حالا که حرف از این نویسنده ی خوب شد باید بگم که یه کتاب جالب از ایشون به نام "قمر در عقرب" دارم می خونم. وقتی تمومش کردم درباره اش می نویسم.

 

 

سه کتاب برتر سال 1388 از نظر ناز!

دوست وبلاگی خوبم خانم شهلا شهابیان وبلاگ خوابگرد رو بهم معرفی کردند و طبق نظرسنجی که در این جا برگزار می کنند از من خواستند تا در نظرسنجی شرکت کنم. من هم سه کتابی رو که در سال ۱۳۸۸ منتشر شدند و بیشتر دوست دارم رو به ترتیب می گم! (کتاب ها حتما باید برای اولین بار در سال ۱۳۸۸ منتشر شده باشند!)

۱. یوسف آباد خیابان سی و سوم/سینا دادخواه

کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم یکی از کتاب هایی بود که از خوندنش خیلی لذت بردم! هرچند بیشتر نقد هایی که خوندم درباره ی این بود که این کتاب فقط برای تهرانی ها جذاب هست و به چهار شخصیت اصلی کتاب اون طور که باید پرداخته نشده و... ولی نمی دونم چرا از خوندن این کتاب این همه لذت بردم! شاید چون خرید کردن و جزییات رو خیلی دوست دارم! شاید هم چون می فهمیدم چی می گفتن... نمی دونم!

بخش هایی از کتاب:

((سامان، برای آخرین بار از خودت بپرس این جا توی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژ ها می رسند.همه ی رودها به اقیانوس می رسند.من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه می کنم؟))

((  (لیلا به خود می گوید):من کاری به پسرت ندارم.دست از سرم بردار.تهران شب است، جایی که پسرت زندگی می کند حالا لنگ ظهر است.من تا به حال به نامه های پسرت جواب نداده ام.چرا راحتم نمی گذاری؟برادرانت اعدام شده اند به من چه مربوط؟ببین!مانتو سفید و صورتی می پوشم.برای خودم یک خانه ی کوچک توی توانیر اجاره کرده ام و شوهرم را هم طلاق داده ام....))

((   (ندا به خود می گوید):از طبیعت بدم می آید.می خواهم مهندس عمران بشوم تا محیط زیست را نابود کنم.می روم و بزرگترین off shore بتنی را در سواحل خلیج می سازم تا اکوسیستم حسابی قاراش میش بشود و به هم بخورد و همه ی جانداران دریایی بمیرند.نهنگ ها هم بمیرند و روزنامه ها الکی بنویسند نهنگ ها هم خودکشی می کنند ولی کار کار off shore بتنی من باشد.شاهکار سازه ای من.چرا فقط جنوب؟ توی جنگل های شما ویلا می سازم و برای هر ویلا هزار تا درخت قطع می کنم.گور پدر اکو سیستم و طبیعت بکر و گونه های نادر جانوری..... ))

 

 

۲.چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس/ بهاره رهنما

پایه ی اصلی داستان های  "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" یه موضوعه: خیانت!

زن های داستان اغلب قربانی خیانت هستند و ناراحت اند... و سعی می کنند که نشان ندهند ناراحت اند ولی در واقع نشان می دهند که ناراحت اند...

یادم میاد وقتی یکی از دوستام این کتاب رو خونده بود و بعدش شروع کردیم به صحبت درباره ی این کتاب بهم گفت : ناز داستان های این کتاب خیلی ناراحت کننده اند و لزومی نداره که ما انقدر ناراحت بشیم!

نمی دونم شاید من از ناراحت شدن خوشم میاد:)

بخشی از کتاب:

(( مادر من زن پر طرفداری بود ، یادم نیست که از کی اما از وقتی خیلی کوچک بودم این را میدانستم .موهای بلند طلایی داشت که همیشه تابدار بود و کسی باور نمیکرد که این رنگ طبیعی موهای اوست ،پوستش سرخ وسفید بود و کنار لب هایش وقتی می خندید چال می افتاد مژه های فر خورده پری داشت که رنگ چشمهای عسلی اش را پنهان می کرد بلند قد بود و همیشه کمی فربه ،صدایش بلند و دورگه بود و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه می ترسیدم نفسش را بند بیاورد ،خوش صحبت بود و عاشق جمع ،با این که دبیر مدرسه بود و ادبیات درس میداد و همیشه به جز تابستان ها تا ظهر خانه نبود اما زبانزد بود به مهمان نوازی وخانه کودکی و خاطرات کودکی من پر است از تصویر آدم های جورو واجوری که کماکان همیشه مهمان خانه ما بودند...))

 

 

۳. من گنجشک نیستم/ مصطفی مستور

داستان مردی است که همسرش را (در حال زایمان) و فرزندش را از دست داده و به ناراحتی های روانی دچار شده... خواهرش او را به یک مجتمع درمانی سپرده و مرد دوستانی پیدا می کند...! همین کافیست دیگر برای خواندنش!

بخشی از کتاب:

((دیگر من نیستم. یعنی نمی‌خواهم باشم. می‌خوام استعفا بدم. از آدم بودن. ازاین که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو گوش دارم. از خودم متنفرم. کاش می‌شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی‌خاک باغچه. کاش می‌شد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضی‌های دوپای بوگندو ... ))

 

مرسی از خوابگرد بابت برگزاری این نظرسنجی!

ماه هفت شب

چه چیزی لذت بخش تر از خوندن کتابی از بهاره رهنما تو یه عصر سوت و کور نوروزی!

و لذت بخش تر از اون این بود که مجموعه ای از هفت سال وبلاگ نویسی بهاره رهنما رو می خوندم! (نمی شه بهار بیاد و من یه کتاب از بهاره رهنما نخونم)

بهاره رهنما در ابتدای کتاب از پیمان قاسم خانی که " از دنیای مجازی بیزار است " و از فریدون عمو زاده ی خلیلی که " این گونه نوشتن را از او دارد " و همه ی کسانی که در شکل گیری این یادداشت ها سهم داشتند... " حتی آن ها که باعث شدند کامنتدونی را ببندد " ... تشکر کرده...

بعد در مقدمه گفته است که ۹ سال است وبلاگ نویسی می کند! ولی  در دو سال اول برخورد هایی دیده که از وبلاگ نویسی منصرف شده! و بعد از مدتی حس می کند که " نباید میدان را خالی کنی! " و این گونه بود که نوشت و نوشت و بعد از ۷ سال وبلاگ نویسی تصمیم به چاپ این کتاب گرفت!

کتاب را که می خواندم کاملا متوجه عوض شدن تاریخ می شدم! و فهمیدم که بهاره رهنما خیلی زیاد وابسته به خاطراتش است! خیلی زیاد! و احساساتی هم هست!

وقتی یکی از داستان ها رو می خوندم واقعا من هم احساساتی شدم و یاد حرف پریا (دختر رهنما) افتادم که چند صفحه قبل به رهنما گفته بود: " توأم که واسه همه چیز گریه می کنی! " و من ناخودآگاه خنده ام گرفت از این جمله ی پریا ی کوچک آن روزها :)

دلم می خواد حتما یکی از پست های وبلاگش رو بخونید. ولی در معرفی وبلاگ بهاره رهنما نوشته شده که استفاده از مطالب وبلاگ نیاز به مجوز داره... من این نوشته رو که خیلی خیلی دوست دارم با ذکر منبع برای شما می ذارم. امیدوارم ناراحت نشه.

 

Bahareh Rahnama.jpg

 

((  "کافه سویای محبوب من"

 چهارسالی که با آرزو گذراندم از بهترین روزهای عمرم بود .

پل آشنایی ما دنیایی بود به نام:

"داستان".

هیچ وقت ذوقم را از این که داستانی را که به او داده بودم خواند یادم نمیرود

 نه گذاشت و نه برداشت  گفت :"اشکم رو در آوردی بهار."! 

و من از اینکه اعتراف کرد که موقع خواندن داستانم اشکش ریخته دلم زیرو رو شد……..

از بین خاطرات بسیار این سال ها که هم آرزو دارم روزی باشد که بی آنها سر کنم هم نمیتوانم بدون آنها سر کنم یکی عوض شدن کیف های آرایش ما در توالت دانشکده ادبیات بود که چون هردو باهم خریده بودیم و کیف ها مثل هم بود  و برای بیرون زدن از دانشگاه عجله داشتیم این اتفاق افتاد وهردو تا دوروز بعد دستمان ماند تو حنا . چون آرزو به شدت سبزه بود ومشکی و من زیادی سفید و روشن  و هیچکدام از سایه ها و رنگهای جعبه ما به درد هم نمیخورد و این شد مایه خنده دوروز بعد ما که در دانشگاه هم را دیدیم و کلی غش و ریسه رفتیم!

  و بماند ماجرای سنگهای چادویی ما که من هنوز دارمش!

 و ماجرای گشت انتظامی که ما  را در میدان فردوسی گرفت و ترسیدن آرزو که تنها واکنشش خنده و خنده و خنده بود!

 بماند و بماند آکاردیون و ترانه : وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد !!

وبماند تولد آبان ماهی او و رفتن دی ماهی اش!

 و بماند و بماند و بماند که هرگز روزی نیست بی این ها سر کنم  و گاه آرزوی فراموشی دارمشان.

 و بماند این شباهت های ناگزیر تقدیر که آرزو را با آرزو هایم شبیه کرده بود....

 بماند که او  کوهن دوست داشت وگلستان و کوه وعکاسی و مجله فیلم آن روزها!

 و البته حلوایی که من میپختم و همیشه میگفت : "ازاونی هم که مامانم میپزه خوشمزه تره."

و هیچکدام از این ها بهم ربطی ندارد اما آرزو دوستشان داشت...

 و اولین رستورانی که باهم رفتیم چلو کبابی نکیسا بود در کوچه پس کوچه های کریمخان.

 و شکلاتی که هر دو دوست داشتیم تابلرون سفید بود!

 و آبنباتمان آبنبات تند دارچینی صورتی رنگ ریز!

 و کتاب نرودا را حفظ بودبم: "هوارا از من بگیر خنده ات را نه  تا چشم از دنیا نبندم."

و شب شام غریبان و شمع روشن کردنمان در امامزاده صالح !

ماشین قدیمی سرهنگ پدر آرزو که  این روزها وسط رمان من جا خوش کرده !

و بماند که آخرین دیدار ما در تیاتر بود و........

 وای خدایا بعد این همه سال این همه نشانی هنوز را چه کنم ؟ !

همه این بماند ها به کنار و این که من هیچ جمعه ای جرات نکردم به کافه سویا بروم هم کنار.  اما این بار  بچه های دانشگاه ادبیات نه در منزل دکتر مصفای نازنین نه در خانه خانم دکتر مستشارنیای سخت گیر و دوست داشتنی که در خانه یکتا دور هم جمع شده اند و جمعه است و جمعه ای سخت ابری و من دلتنگ و خسته ام و میترسم میدانم که خانه یکتا ته کوچه ایست که کافه سویا  سر آن کوچه است و یکتا ده بار تاکید کرده که:" باید بیایی بچه ها دلتنگ دیدنتند و فلانی و فلانی را هم پیدا کردیم و چنین و چنان" و من خر میشوم  وبا ماشین بزرگی که به شیشه اش پر سبز عطر نیناریچی سال های دورم تاب میخورد و عقب شیشه اش قلب سرخ بزرگی است راه می افتم و هی به خودم نهیب میزنم که خوب آرزویی دیگر در کار نیست اما من آدم عاقلی شده ام و هوای احساساتم را دارم و میروم ته کوچه مهمانی بر و بچه های ادبیات و میخندم و دلم هم در این جمعه ابری باز میشود .

اما همیشه پیش بینی های این گونه من کاملا برعکس از آب در میاید هرگز تیتر مصاحبه ام با مجله فیلم را یادم نمیرود "آرزو های برعکس یک دختر خرافاتی " گفته بودم که چقدر خدا خوب میداند که من کم عقلم و به همین خاطر مرتب برعکس آرزو هایم را مستجاب میکند دارم به تیتر مجله فیلم سال های دور فکر میکنم که میبینم جلوی کافه سویا ایستاده ام !!!

کی و کجا ماشین را پارک کرده ام؟ نمیدانم .

مرد قهوه چی میشناستم و میگوید که: همه این مدت کارهایم را دنبال کرده و نوشته هایم را خوانده و این روزها اعتماد ملی میخواند فقط! و بعد همه این هابا صدایی آرام سراغ دوستم را میگیردو من میگویم :"آرزو مدت هاست که مرده."

 بهت زده نگاهم میکند. هق هق گریه امانم نمیدهد همه رنگهای صورتم با اشک در هم رفته اند. به قول آرزو شده ام مثل کیک خامه ای!

 شماره یکتا روی گوشی ام می افتد ریجکتش میکنم .به هدایت قهوه چی میروم پشت همان میز مینشینم روبرویم مرد قهوه چی با سکوت قشنگش نشسته و من آب پرتقال مرحمتی او را در میان بغضی غریب به زور فرو میدهم .

پول آب پرتقال را حساب نمیکند .

برمیگردم خانه کسی در ماشینم میخواند:"و یاد مهر تو ای مهربان تر از خورشید" 

و پرهای سبز عطر نیناریچی با سرعت میرقصند. ))

 

انتشارات حوض نقره این کتاب رو به قیمت ۳۵۰۰ تومان منتشر کرده.

خانجون و خواب شمرون

" خانجون و خواب شمرون " کتابی ست از یکی از نویسندگان چلچراغ که محبوب بیشتر خواننده های چلچراغ هم هست. خانم " شرمین نادری " .

 

 

راوی این کتاب اول شخص مفرد هست و در حال روایت داستان هایی از دوران کودکی خود در خانه ی بزرگ مادربزرگش (خانجون) در شمرون. فضای داستان بیان کننده ی حال و هوای تهران قدیمه و نویسنده با به کار گیری صنعت تشبیه خیلی خوب تونسته احساس واقعیش رو به خواننده القا کنه. البته وقتی شروع به خوندن کتاب کردم اولش از تشبیهات تو در تو خوشم نیومد و خیلی گیج شده بودم چون تا داشتم به یه چیزی فکر می کردم، پای یه چیز دیگه میومد وسط! ولی وقتی به اواسط کتاب رسیدم، این تشبیهات کمتر شد و به نظرم جالب تر اومد.

خونه ی خانجون خونه ی بسیار بزرگی ست که تقریبا همیشه همه ی خانواده توش جمع می شن... البته خیلی از باور های خانجون هم در جمع شدن کل افراد خانواده نقش خیلی مهمی داشت. مثلا پختن حلوا هر ۴شنبه برای پدر بزرگ که باید به همکاری بیشتر خانم های خانواده صورت می گرفت یا پختن آش و...

تو خونه ی خانجون، دایی کوچیکه تنها کسی بود که  علاقه داشت لوازم و روش های مدرن و جدید رو جایگزین لوازم و روش های کهنه بکنه... به قول خانجون "میرزا فرنگی" بود... مثلا برای خونه، برق وصل کرد یا این که طبیب درس خونده رو جایگزین طبیب درس نخونده کرد.

پشت جلد کتاب رو با هم می خونیم:

((  شب وقتی دل شکسته و دماغ سوخته، گوش تا گوش تو پشت بوم، زیر آسمون ردیف شدیم و صدای مخملی دایی که پای شیر می خوند، گوشمون رو نوازش کرد و مهتاب مثل یک تصنیف اومد که شب رو قشنگ تر کنه، یه دفعه دیدیم یه فانوس عین ستاره ای که تو دل شب برق بزنه، از بیخ گوشمون بالا رفت و صدای خنده ی خان دایی و غرغر حمید آقا شوهر خاله و هیس بابا بلند شد از حیاط.

فانوسه چقدر نور داشت وقتی تو شب بی ستاره بالا می رفت، برقی می زد عین خود ماه، عین چشمهای مهربون خانجون که دایی کوچیکه رو واداشته بود واسمون بادبادک فانوسی هوا کنه تا دلای کوچیکمون از سیاهی شب غبار نگیرن. بعدم که خان دایی محض غبار روبی می خوند و صداش یله می شد تو پشت خونه و بین همسایه های خواب شده وول می خورد:

" امشب شب مهتابه، حبیبم رو می خوام..."  )

 

جهت مشاهده تصویر با سایز بزرگ کلیک كنيد.

 

 

این کتاب رو انتشارات حوض نقره به قیمت ۳۴۰۰ تومان منتشر کرده.

یادداشت های دیگران درباره ی این کتاب:

یادداشت شرمین نادری درباره ی این کتاب در روزنامه ی فرهیختگان

 

 

از روی دست آنی دالتون: با احترام به کسی که با سرچ طریقه ساخت بادبادک فانوسی به وبلاگ من رسیده!!!

مارک و پلو

گاهی وقت ها(بهتره بگم بیشتر اوقات!) اسم یه کتاب می تونه تاثیر خیلی خوبی(یا بدی) رو خواننده بذاره.

کتاب "مارک و پلو" (بخونید mark va polo) یکی از این کتاب هاست.

(فکر نکنم اسمی بهتر از این می شد برای این کتاب انتخاب کرد!)

"منصور ضابطیان" خبرنگار مشهور چلچراغ،سفرنامه های خودش رو همراه با تعدادی عکس(که ای کاش رنگی بودن) رو در قالب یه کتاب بسیار روان و جالب (یا به قول خودمون باحال) به مخاطبان عرضه کرده.می گم باحال چون طنز خوب و ملایمی رو در کتاب به کار برده که از خستگی و بی حوصلگی آدم جلوگیری می کنه.به نظرم یکی از بهترین کتاب هاییه که در مورد جهانگردی (در زمان معاصر) نوشته شده.

"منصور ضابطیان" آغاز جهانگردیش را این طور تعریف می کنه:

"ظهر یک روز تابستان فرشید با یک پیشنهاد آمد "یک سفر تاریخی به ترکیه!" غیرممکن بود.من یک خبرنگار تازه کار با درآمدی اندک بودم که تازه باید هزینه های تحصیل در دانشگاه را هم تامین کنم. در تفکر ما ایرانیان سفر به خارج همیشه کاری غیرضروری و از سر سیری بوده است.  با نگاه برآمده از چنین تفکری پاسخ اولیه من منفی بود اما فرشید اصرار کرد و نتیجه چیز دیگری شد. آن سفر انجام شد و از پی آن سفرهای دیگر تا امروز که این کتاب در دست شماست. "مارک و پلو" مجموعه ای است از سفرهای من به ایتالیا، فرانسه، ارمنستان، هند، کره جنوبی، اسپانیا، ایالات متحده و ..."

 

در ابتدای کتاب به جای سرآغاز جمله ای از "سعدی" ذکر شده:

"....تا پخته شود خامی."

و بعد از این صفحه تعدای عکس رنگی می بینیم که قشنگ و هنری هستن.

ضابطیان در پاسخ به این که چرا اسم کتابش رو "مارک و پلو" نامیده،می گوید:

" "مارک" سمبل سفرهای خارجی و "پلو" سمبل ایرانی بودن است و این عنوان مخاطب را به شکل غیرمستقیم به یاد سفرهای مارکوپلو می‌اندازد."

قسمت هایی از کتاب:

"کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد.هر کسی را می بینی،یک کتاب در دست دارد و تند تند مشغول مطالعه است.سن و سال هم نمی شناسد،سیاه و سفید و مرد و زن و بچه هم نمی شناسد.انگار همه در یک ماراتن عجیب درگیر شده اند و زمان در حال گذر است.واگن های مترو گاهی واقعا آدم را یاد قرائت خانه می اندازند،مخصوصا این که ناگهان در یک مقطع خاص کتابی گل می کند و همه مشغول خواندن آن می شوند.آنهایی هم که اهل کتاب نیستند حتما مجله یا روزنامه ای پر شالشان دارند که وقتشان به بیهودگی نگذرد و اگر حتی این را هم نداشته باشند،می توانند از چندین عنوان مجله و روزنامه ای که به لطف آگهی های فراوانشان به طور رایگان در مترو توزیع می شوند،استفاده کنند.فضای پاریس هیچ بهانه ای برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد.شاید برای همین است که پاریسی ها معنای انتظار را چندان نمی فهمند،آن ها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند."

 

(فرودگاه کویت-سفر به آمریکا)

"می پرسد:"وسایلت را خودت بسته ای؟" می خواهم بگویم پس عمه ات بسته است؟ اما ترجیح می دهم در این شرایط با کسی شوخی نکنم.تازه نمی دانم در فرهنگ عربی آیا تاکید روی عمه ی آدم ها،همین حس و حال زبان فارسی را دارد یا نه.

سوال بعدیش مسخره تر است:"اسلحه همراهت داری؟" باز هم دوست دارم پای عمه اش را وسط بکشم،اما سکوت می کنم."

 

به نظرم آشنا شدن با فرهنگ ها و آدم های مختلف اونقدر هیجان انگیزه که خوندن این کتاب رو خیلی لذت بخش می کنه.

این کتاب رو نشر مثلث با قیمت ۴۰۰۰ تومان منتشر کرده.

لینک های مرتبط:

معرفی کتاب: مارک و پلو (وبلاگ یک پزشک)

کتاب یعنی مارک و پلو (علی رزاقی بهار)

 

یک کلاه گیس و تعداد محدودی چهارشنبه!

بهاره رهنما (زاده 1352  در اراک ) بازیگران زن ایرانی است. او لیسانس حقوق قضایی را از دانشگاه آزاد گرفته‌است. همسر او پیمان قاسم خانی نویسنده سینما است. این زوج دختری به نام پریا قاسم خانی دارند که تجربه حضور در تئاتر «پنجره‌ها» و فیلم سینمایی بانو را دارد.

وی در در وبنوشت شخصی خود و مدتی در نشریهٔ چلچراغ می‌نوشت.

منبع:ویکی پدیا                                          


سلام!

 تولدم بودو خواهرم سه تا کتاب باحال بهم کادو داد.2 تاش رو خوندم و یک کتاب مونده.

امروز می خوام در مورد اولین کتابی که خوندم بنویسم!

یه کتابی که تقریبا تازه منتشر شده!(چاپ اول تابستان 1388 ولی مال من چاپ سوم پاییز 1388هستش.)

نویسنده کتاب،خانمیه که همتون می شناسینش!

"بهاره رهنما"!!!!

اسم کتاب هم خیلی جالبه:"چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس"

این کتاب حاوی چند تا داستان کوتاهه که اون ها هم اسم های جالبی دارن!(تو خفه میشی یا من؟-گروه اکثریت-ماما عاشق لاک قرمز بود و...)

 

پشت جلد رو بخونین (بخشی از کتاب) :

"مادر من زن پرطرفداری بود.یادم نیست از کِی،اما از وقتی خیلی کوچک بودم این را می دانستم.موهای بلند طلایی یی داشت که همیشه تاب دار بود و کسی باور نمی کرد که این رنگ طبیعی موهای اوست.پوستش سرخ و سفید بود و کنار لب هایش،وقتی می خندید،چال می افتاد.مژه های فرخورده ی پُری داشت که رنگ چشم های عسلی اش را پنهان می کرد.بلند قد بود و همیشه کمی توپُر.صدایش بلند و دورگه و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه می ترسیدم نفسش را بند بیاورد."

 

 

اگه خوندن داستان های کوتاه و مدرن رو دوست دارین،حتما این کتاب رو بخونین.

این کتاب رو "نشر چشمه" با قیمت 2200 تومان به بازار عرضه کرده.