یادتونه؟!!...

اولین بار معرفی این کتاب رو در وبلاگ تارا خوندم. در زیر عنوان کتاب "یادتونه؟!!..." آمده: مروری بر خاطرات مشترک بچه های دهه ی شصت ( و البته هفتاد).

تصوری که اغلب ما از کتاب داریم نوشته ها و پاراگراف بندی های متفاوت هست (البته بستگی به کتابش داره!). به همین دلیل به نظر من بهتره به این مجموعه بگیم "آلبوم"٬ چون واقعا شباهت زیادی به آلبوم های دست ساز بچه ها داره.این مجموعه شامل عکس هایی از کارتون ها٬ فیلم ها و سریال ها٬ بازی ها٬ لوازم مدرسه٬ خاطرات و... است و نوشته هایی کوتاه که اغلب ۲ یا ۳ خط هستند٬ در کنار عکس ها اومده. و البته در این بین شیطنت ها و آرزوهای بچه های ۶۰ و ۷۰ هم ذکر شده...

من هرگز زیر کرسی ننشستم٬ اوشین نگاه نکردم٬ چیپس "استقلال" که توی کیسه ی شفاف می ریختن رو نخوردم (و حتی تا حالا از نزدیک ندیدم! )٬ چکمه ی پلاستیکی صورتی با خز سفید نپوشیدم و ...! ولی خوندن این کتاب یادآور خاطرات خیلی خوبی برام بود. چون خیلی هاش رو تجربه کرده ام.

جلد این کتاب هم خیلی خیلی خیلی هیجان انگیزه! دقیقا عین جلد دفتر مشق های قدیمی که اغلب هم زرد و صورتی بودن. البته قطع این کتاب کوچکتره. پس وقتی تو کتابفروشی دارین دنبالش می گردین لطفا چشماتون مثل چشمای من دنبال یک کتاب با قطع معمولی نگرده.

 

 

"مهدی منتصری" این مجموعه رو جمع آوری کرده٬ نوشته و عکس چسبونده و دو بار هم ویرایش کرده و ناشر هم خودش (نشر گلپایگان) بوده... (به جز طراحی جلد٬ بقیه ی کار ها رو خودش کرده!).

کتاب من چاپ هفتم٬ ویراست دوم و قیمتش هم ۴۵۰۰ تومان است.

این کتاب ۲۰۰ صفحه است.

فکر کنم بهترین راه برای معرفی این کتاب گذاشتن چند تا عکس از صفحاتشه. (به جز عکس جلد بقیه ی عکس ها رو خودم گرفتم. برای این که صفحه ی اول وبلاگ سنگین نشه چند تاشون رو میذارم در ادامه مطلب!)

 

 

 

 

 

 

 

 

بقیه ی عکس ها در ادمه مطلب!

 

ضمیمه: وب سایت رسمی کتاب یادتونه؟!!...

 پی نوشت: در بوک سیتی ر.شت وقتی می خواین کتاب یا هر چیز دیگه ای بخرین باید یه زنبیل حصیری گلدار دستتون بگیرین و زنبیل به دست بین قفسه های کتاب راه برین (!) و البته اگه مثل من کتاب ها رو تو دست هاتون بگیرین و یادتون بره که باید زنبیل بر می داشتید٬ با تذکر غضبناک  آقا/خانم فروشنده مواجه می شین! جای دیگه همچین ایده ای رو ندیدم! شما دیدین؟!

 

ادامه نوشته

نشت نشا

حدود دو سال پیش یکی از خوانندگان وبلاگم (که این روز ها از او کمتر باخبر هستم) این کتاب را به من پیشنهاد کرد. کتاب "نشت نشا" از "رضا امیرخانی". "نشت نشا" داستان نیست بلکه مقاله ای ۱۰۰ صفحه ای است که در مجلات و ورزنامه های قدیمی تر همراه با سانسور و پس و پیش کردن منتشر می شده تا این که نویسنده ی آن٬ رضا امیرخانی٬ تصمیم می گیرد تا آن را به صورت یک کتاب منتشر کند. موضوع اصلی این مقاله ی کتاب شده "پدیده ی فرار مغز ها" ست که البته با موضوعات دیگری تداخل پیدا کرده. این کتاب شامل ۱۶ بخش است که من تصمیم گرفتم بخش ۱۱ به نام "نتایج دروغین نظام آموزشی" را برای شما بنویسم.

نتایج دروغین نظام آموزشی

تنگ چشمان نظر به میوه کنند! (۱۱)

روزی که سعدی (علیه الرحمه) فرمود : " تنگ چشمان نظر به میوه کنند٬ ما تماشاکنان بستانیم" هیچ نظری به نظامیه ها نداشت٬ و خیال می کنم به مخیله اش هم خطور نمی کرد که روزگاری کسی این بیت را راجع به سیستم آموزشی ما (علیه ما علیه) به کار برد.

کنار جنگل هرزه ی سیستم آموزشی ما٬ گل خانه ای کوچک ساخته ایم٬ با تهویه ی آمریکایی و آب یاری قطره ای و کود شیمیایی و باغ بان های چشم آبی. شب نم صبح گاهی برگ های این گل خانه را با دست مال کلینکس کانادایی پاک می کنیم٬ مبادا که لرزشان بگیرد و آماده شان می کنیم برای آب پرتقال ساعت ۱۰ صبح و از این قبیل... آخر فصل هم یکی دو جعبه٬ میوه ی صادراتی استحصال می کنیم و به اسم میوه ی جنگلی به خلق می اندازیم...

سالی یک بار توی بوق و کرنا می کنیم که افتخار آفرینان این ملک چند مثقالی طلا و نقره از آوردگاه جهانی صید نموده اند و ترانه ی "گل می روید به باغ٬ گل می روید..." هم می خوانیم و... همین! از المپیاد ها می نویسم...

محضِ خاطرِ این قلم٬ یک بار هم که شده٬ پس از استماعِ خبرِ محیر العقول بازگشتِ این افتخار آفرینان در اخبارهای سراسریِ صدا و سیما و روزنامه ها٬ سری به سایت های خبرگزاری روی اینترنت بزنید و ببینید که آیا این خبر را در تیتر های سی.ان.ان و بی.بی.سی و الجزیره و غیرِ این ها پیدا می کنید؟ هرگز٬ اما راه نمایی می کنم. تنها راه تان این است که به سراغِ موتور های جست و جو بروید تا یکی دو خبرِ ریز از این واقعه ی درشت کشف کنند! امتحانکی را بسیار بزرگ کرده ایم و مسخره تر آن که آن را به عنوانِ محصولِ سیستمِ آموزشیِ خود معرفی می کنیم. بعد هم آن ها را بدونِ کنکور به دانش گاه می فرستیم. کنکوری که مرغِ جشن و عزا شده و هر جایی که کم می آوریم سرش را می بریم که برای مسئولان ارزان است و برای مردم٬ گران...

اولاً خودِ المپیاد های جهانی٬ به قاعده ای که به ما گفته اند اهمیتِ جهانی ندارند. نشان گر هیچ چیزِ خاصی هم نیستند. این نخبه گان به هیچ وجه نشان گرِ سطحِ متوسطِ تحصیلی نیستند و اتفاقاً انحرافِ معیار در کشور ما بسیار بیشتر از سایرِ ممالکِ دنیاست. فاصله ی داناییِ طلایِ المپیادِ ما٬ با متوسطِ سطحِ تحصیلی بسیار زیاد است. بیش ترین درصدِ مدال آورانِ المپیاد٬ -در بسیاری از سال ها همه ی ایشان- دانش آموخته های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعداد های درخشان هستند٬ که اصالتاً وظیفه اش نخبه پروری بوده و شاگردانش هیچ ارتباطی با سیستمِ آموزشیِ همه گانیِ کشور نداشته اند. در ثانی٬ المپیادی ها در دوره های اول٬ نخبه گان باهوش و مستعدی بودند که گزینش می شدند٬ اما در این روزگار با افزایش کلاس های تقویتی٬ برخی از آن ها دوپینگی هایی هستند که برای فرار از کنکور راهی دیگر پیدا کرده اند. متخصصان حل مسئله٬ آن هم به صورت تک بعدی٬ نه آدم هایی علمی...

سومین نکته ای که راجع به المپیاد ها باید نوشت٬ از دو تای قبلی اهمیت بیشتری دارد. افتخار در المپیاد٬ هم بسته گی وثیقی با بالا بودن سطح علمی نخبه گان نیز ندارد. مدال آور المپیاد فیزیک٬ تازه اگر دوپینگی نباشد٬ یک حل المسائل قوی است و تا فیزیک دان شدن راه بسیار زیادی در پیش دارد. ما فقط او را در میان این جنگل یافته ایم و به گل خانه برده ایمش. برای پرورش و رشد و شکوفایی اش کار خاصی انجام نداده ایم. ما نخبه یابی کرده ایم نه نخبه پروری...

و تازه چه گلی به سر همین نخبه می زنیم؟ یکی دو ماه بعد از مسابقه٬ تازه به شرط این که نتیجه ی خوبی گرفته باشد٬ یکی دو تا مصاحبه و لوح تقدیر و حضور در پیش گاه معاون مدیر کل شخم وزارت فلان و استماع نصایح پدرانه ی مسئولان و... همین... سال بعدی ها که امتحان می دهند٬ سال قبلی ها در زباله دان تاریخ دست و پا می زنند. از فضای ایزوله ی گل خانه درش می آوریم و دوباره پرتش می کنیم وسط جنگل. البته این قانون طبیعی است. شکی هم در آن نیست. اما آیا ما فرصت شکوفایی برای او و امثال او را فراهم می آوریم؟

از المپیاد ها می نوشتم. هر مسابقه ی علمی ای - خاصه با جوایز فریبنده ای مثل ورود بدون کنکور به دانش گاه- بعد از مدت کمی شور و شوق و جذابیتش از بین می رود. دلیلش هم روشن است: آن جایزه ی فریبنده اهمیت بیشتری پیدا می کند از مسیری که برای آن جایزه می بایست پیموده شود. در حالی که طراح این جایزه را پیش بینی کرده بود تا پیمودن این مسیر را جذاب تر کند!

پیش از این کنکور سراسری٬ سال دوازدهم را فنا کرده بود. یعنی در سال آخر٬ شرکت در هیچ برنامه ی خارج درسی برای یک بچه ی سال آخری ممکن نبود. با فشرده تر شدن رقابت در کنکور سراسری این یک سال٬ دو سال شد. حالا المپیاد ها هم به همین ترتیب یکی دو سال جلوتر بچه ها را فنا می کنند. یعنی اگر امروز کسی برود و در مدرسه ای - خاصه برای دانش آموزان قوی- یک برنامه ی مطالعاتی فیزیک و ریاضی بگذارد٬ هیچ دانش آموزی در آن شرکت نمی کند٬ مگر این که حدس بزند که این برنامه به کار کنکور یا المپیاد می خورد. یعنی در نگاه کلان٬ المپیاد ها شور و شوق علمی را در مدارس پایین می آورند. یعنی این گل خانه نه خود چیز ذی قیمتی است و نه از آن فایده ای به جنگل سیستم آموزشی می رسد... و در این میان٬ تنگ چشمان نشر به میوه کنند٬ ما تماشا کنان بستانیم!

این کتاب را انتشارات قدیانی به قیمت ۱۴۰۰ تومان ( و با حفظ رسم الخط اصلی نویسنده) منتشر کرده. من چاپ هفدهم را ۳ روز پیش خریدم!

در راه ویلا

این کتاب رو خیلی وقت پیش خونده بودم. حتی یه لحظه شک کردم که قبلا در موردش نوشتم یا نه. ولی خب فکر کنم ننوشتم.

تا حالا کتابی از خانم فریبا وفی نخونده بودم. البته گاهی بعضی از جمله های کتاب هاش رو در وبلاگ بلانش (رژ لب قرمز) دیده بودم. به هر حال نقد این کتاب رو اولین بار در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که متاسفانه اصلا یادم نمیاد وبلاگ چه کسی بود () فقط یادم میاد که وقتی روی میز دراز و طولانی وسط بوک سیتی لا.هیجا.ن دیدمش٬ برای خریدنش درنگ نکردم...!

در مورد داستانش هم کلا چیزی یادم نمیاد ()... خب شوخی کردم. این کتاب حاوی ۹ داستان کوتاهه (با دست مایه های طنز و اجتماعی) و به نظرم همون داستان "در راه ویلا" از بقیه ی داستان هاش جالب تر و ملموس تره. داستان زنی با دو کودک که همسرش معمولا در ماموریت است. زن با مادرش زندگی می کند وخواهر ثروتمندش او را به مسافرتی کوتاه در ویلای شمالی اش دعوت می کند...

نوشته ی پشت جلد کتاب:

" رویم را برگرداندم و به راه افتادم. داشتم پاهایم را می کشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و نا آشنا بود٬ مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من می آمد. نمی توانستم برگردم. فکر می کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چند بار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید.

<< الان گرگ می آید ما را می خورد.>>   "

 

 

اسم های این ۹ داستان کوتاه هم به شرح زیر است:

در راه ویلا٬ هزار ها عروس٬ دهن کجی٬ کافی شاپ٬ حلوای زعفرانی٬ آن سوی اتوبان٬ گرگ ها٬ روز قبل از دادگاه٬ زنی که شوهر داشت.

تعداد صفحات مفید کتاب ۹۷ صفحه است که وقتی تقسیم بر ۹ (تعداد داستان ها!) بشه٬ عدد حاصل ۱۰.۷۷۷۷۷۷۷۷۸ می شه! یعنی تقریبا ۱۱ صفحه واسه هر داستان.

نویسنده ی این کتاب فریبا وفی و ناشر نیز نشر چشمه است. کتاب من چاپ سوم (زمستان ۱۳۸۷) و قیمت آن ۲۰۰۰ تومان هست (احتمالا "بود"!).

 

دیگران درباره ی این کتاب چه نوشته اند:

معرفی کتاب (فرانک)

نخ نما

کافه 322

 

پی نوشت: لطفا آدرس ایمیل تون رو در نظر ها درست و کامل درج کنید. مرسی.

 

هوا را از  من بگیر خنده ات را نه!

خنده ی تو

 

نان را از من بگير اگر مي‌خواهی٬
هوا را از من بگير، اما
خنده‌ات را نه.

گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه مي‌كاري،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز مي‌كند،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي‌زايد.

از پس نبردي سخت باز مي‌گردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي‌هيچ دگرگوني،
اما خنده‌ات كه رها مي‌شود
و پروازكنان در آسمان مرا مي‌جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم مي‌گشايد.

عشق من، خنده ی تو
در تاريک‌ترين لحظه‌ها مي‌شكفد
و اگر ديدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاری‌ست،
بخند، زيرا خنده ی تو
براي دستان من
شمشيري است آخته.

خنده ی تو، در پاييز
در كناره ی دريا
موج كف آلوده‌اش را
بايد برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده‌ات را مي‌خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم،
گل آبي، گل سرخِ
كشورم مرا مي‌خواند.

بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پيچاپيچِ
خيابان‌هاي جزيره، بر اين پسربچه ی كمرو
كه دوستت دارد،
اما آنگاه كه چشم می‌گشايم و می‌بندم،
آنگاه كه پاهايم می‌روند و باز می‌گردند،
نان را، هوا را،
روشني را، بهار را،
از من بگير
اما خنده‌ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.

 

پابلو نرودا

 

 

گزینه شعر های عاشقانه ی " هوا را از من بگیر خنده ات را نه!" از پابلو نرودا. مترجم احمد پوری و ناشر نیز "نشر چشمه" است. چاپ بیست و یکم. به قیمت ۲۵۰۰ تومان.

 

 

من شرمین نادری نیستم!

مدتی نبودم و امروز اومدم تا کامنت ها رو چک کنم. سه نفر به صورت خصوصی برام کامنت گذاشته بودن و پرسیده بودن که آیا من شرمین نادری هستم یا خیر؟!

و جواب من این که نه٬ من شرمین نادری نیستم! هر روز خیلی ها با سرچ اسم شرمین نادری به این جا می رسن و این هم به دلیل نوشته ی من درباره ی کتاب "خانجون و خواب شمرون" ئه و از جمله خود خانم نادری هم از این طریق به این جا رسید. ولی من شرمین نادری نیستم.

خب حالا که حرف از این نویسنده ی خوب شد باید بگم که یه کتاب جالب از ایشون به نام "قمر در عقرب" دارم می خونم. وقتی تمومش کردم درباره اش می نویسم.