هنرهای نیکولا کوچولو
امروز، شنبه، مدرسه نرفتم، چون عروسی دختر خاله ام مارتین بود و همه ی فامیل دعوت بودند.
صبح زود از خواب بیدار شدم. مامانم گفت که حسابی خودم را تر و تمیز کنم، گوش هایم را هم فراموش نکنم. بعد ناخن هایم را گرفت، موهایم را شانه کرد و فرق کنار باز کرد، و کلی روغن زد تا موهای سیخکی ام بخوابد. پیراهنی تنم کرد که از سفیدی برق می زد، با پاپیون قرمز، کت و شلوار سرمه ای، کفش های مشکی که از پیراهنم هم بیشتر برق می زد،و دستمالی توی جیب جلویی کت، نه برای فین کردن که برای قشنگی. خیلی خوشحال بودم که دوست هایم مرا تو این وضعیت نمی بینند.
بابا کت و شلوار راه راه پوشیده بود. کمی هم با مامان بگومگو کردند که می خواست بابا کراواتی را بزند که او برایش خریده بود. ولی بابا می گفت رنگش برای عروسی زیادی شاد است و یک کراوات خاکستری زد.
مامان پیراهن معرکه ای پوشیده بود که حاشیه ی پایینش گل های رنگی داشت، با یک کلاه خیلی بزرگ. تعجب کردم که مامان کلاه سرش گذاشته، ولی خوب، خیلی به او می آمد.
از خانه که بیرون آمدیم، آقای بلدور، یکی از همسایه هامان که توی حیاطش بود، گفت که هر سه تاییمان خیلی بامزه شده ایم. نفهمیدم بابا چرا از این حرف آقای بلدور خوشش نیامد و گفت:
- مه فِشانَد نور و سگ عوعو کند!
ولی من هیچ از حرف های بابا و آقای بلدور سر در نیاوردم!
به شهرداری که رسیدیم تقریبا همه ی فامیل آنجا بودند: مامان بزرگ، خاله ماتیلد، دایی سیلوَن، خاله دوروتی و عمو اوژن که همه شان ماچم کردند و گفتند که بزرگ شده ام. پسرخاله هایم روش و لامبِر هم آمده بودند. آنها شبیه هم اند چون دوقلو هستند. خواهرشان کلاریس، که شبیه آن ها نیست چون بزرگتر است، یک پیراهن سر تا پا سفید شق و رق پوشیده بود که همه جایش سوراخ های ریز داشت. پسر دایی ام اِلوا با آن موهای صاف کرده و دستکشهای سفید خیلی مضحک شده بود. آدمهایی هم بودند که من نمی شناختم: نامزد مارتین که سرخ شده بود، با کتی مشکی که پشتش خیلی بلند بود، مثل توی فیلمی که دیده بودم و دختری که خواهرش بود و آقایی که داشت به یک خانم دیگر می گفت بس کند و گریه نکند. می گفت زشت است.

بعد ماشین بزرگ مشکی رنگی از راه رسید که همه جایش گل چسبانده بودند. همه جیغ و داد کردند و مارتین و پدر و مادرش از آن پیاده شدند. چشمهای مامان مارتین به کلی قرمز شده بود و یکسره فین فین می کرد. مارتین که خیلی خوشگل است، بی اندازه بانمک شده بود. لباس سفید پوشیده بود و روی سرش توری انداخته بود که به در ماشین گیر کرد، و یک دسته گل هم دستش گرفته بود. توی لباس سفید عروسی، مثل بچه ای شده بود که برای اولین بار می خواهد برود به مراسم دعا.
همگی رفتیم توی شهرداری. باید منتظر می شدیم تا کار عروسی قبلی تمام بشود و نوبت ما برسد. مامان مارتین و مامان نامزدش هم که همچنان های های گریه می کردند. بعد گفتند نوبت ماست که برویم تو. وارد یک تالار خیلی قشنگ شدیم که نیمکتهای قرمز داشت. آدم فکر می کرد آمده نمایش عروسکی، ولی عوض نمایش عروسکی یک میز گذاشته بودند و یک آقا با حمایل آبی و سفید و قرمز آمد تو -شهردار بود- و همه از جا بلند شدند، مثل توی مدرسه که وقتی آقای مدیر می آید بچه ها برپا می شوند.
بعد همه نشستند و آقای شهردار خطابه ی بلند بالایی خواند و تویش گفت که مارتین و نامزدش قرار است سوار کشتی بشوند و طوفانهای زیادی هم در راه است، ولی او مطمئن است که آنها به صخره نمی خورند. ولی من همه ی حرفهایش را نشنیدم،چون درست پشت سر مامان مارتین نشسته بودم که گریه ی پر سر و صدایی راه انداخته بود. انگار او هم از این که فهمیده بود مارتین می خواهد با کشتی برود سفر و آن همه طوفان سر راهش است، حسابی غصه اش گرفته بود.
بعد مارتین، نامزدش، عمو اوژن و خواهر نامزد مارتین بلند شدند که بروند یک دفتر گنده را امضا کنند، و شهردار گفت که مارتین و نامزدش زن و شوهرند، و همه باید زود تالار را ترک کنند چون مهمانهای یک عروسی دیگر پشت در متظرند.
از شهرداری آمدیم بیرون و آقایی که تا حالا مشغول عکاسی بود ما را به صف کرد تا از نو ازمان عکس بگیرد. مارتین و شوهرش وسط، بقیه دور و برشان و کوچکتر ها جلو. همه لبخند های پت و پهنی زدند، حتی مامان مارتین و مادر شوهرش، که بعد از عکس باز زدند زیر گریه. بعد سوار ماشین ها شدیم و رفتیم کلیسا. جایی که مارتین و شوهرش دوباره با هم ازدواج کردند، که خیلی بامزه بود. موسیقی و گل هم که فراوان. آقای عکاس دم در خروجی منتظرمان بود و واداشتمان برگردیم توی کلیسا و از اول بیاییم بیرون تا او عکسهایش را بگیرد. بعد ما را روی پله های کلیسا به صف کرد، مثل جلوی شهرداری، و بعضی ها که از پیاده رو رد می شدند تماشایمان می کردند و بهمان می خندیدند.
باز سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم به طرف رستوران. بابا برایم توضیح داد که یک رستوران کامل را فقط برای ما اجاره کرده اند و گفت که باید آرام و سر به راه باشم. گفت که نباید با پسرخاله هایم دعوا کنم. مامان هم گفت که نباید زیاد بخورم، مبادا مریض بشوم.

عمو اوژن که دماغ قرمز گنده ای دارد، و توی ماشین با ما بود، گفت که من را اذیت نکنند، و گفت هر روز تو فامیل عروسی نیست. بابا جواب داد که او هر چی دلش می خواهد بگوید، و پرسید منتظر چی است که خودش عروسی نمی کند. عمو اوژن هم جواب داد که جز مامان حاضر نیست کس دیگری را بگیرد. مامان هم خندید و گفت عمو اوژن عوض بشو نیست. بابا هم گفت: "حیف!". به رستوران که رسیدیم، آقای عکاس منتظرمان بود و باز عکس گرفت.
بعضی ها توی رستوران داد می زدند: "بادا بادا مبارک بادا! ایشالا مبارک بادا! ". ما از پله ها بالا رفتیم و به تالار کوچکی رسیدیم که تویش هیچی نبود جز میز بزرگی که از بس خوشگل بود دهان آدم آب می افتاد، با کلی لیوان و گل و آقای عکاس که خیلی سریع جلوتر از ما آمده بود بالا تا ازمان عکس بگیرد.
تا همه سر میز بنشینند، من و روش و لامبِر و اِلوا شروع کردیم به دویدن و سر خوردن روی کف چوبی، و روش و لامبِر خوردند زمین و همه ی پدر و مادر ها گفتند که آرام باشیم. خاله دوروتی گفت:
- معلوم است که بچه ها عصبی می شوند. چه فایده مراسم این قدر طولانی! هلاک شدیم، دیگر نا نداریم.
و زد زیر گریه. خاله اَمِلی هم همراهش رفت بیرون تا هوا بخورند. بالاخره همه نشستند و من، روش، لامبِر و اِلوا را سر یک میز نشاندند. کلاریس می خواست کنار مامانش بنشیند که گوشت را برایش خرد کند، ولی این بهانه اش بود. من می دانم که وقتی از مامانش دور باشد، می ترسد.
پیشخدمت ها با ماهی و مایونز از راه رسیدند. مامان گفت:
- نوشیدنی به بچه ها ندهید!
من، روش، لامبِر و اِلوا اعتراض کردیم، ولی هیچ فایده ای نداشت و آخرش لیموناد بهمان دادند که با ماهی خیلی مزه می دهد.
ناهار معرکه بود و حسابی طول کشید. من حالم چندان خوش نبود. بعدش که عمو اوژن پا شد و سخنرانی خیلی بامزه ای کرد، ولی بابا به او گفت جلوی بچه ها دهانش را ببندد. عمو اوژن هم کلاه مامان را گذاشت سرش و همه ی کسانی را که می خندیدند واداشت آواز بخوانند، البته به جز مامان مارتین و مادر شوهرش که داشتند گریه می کردند.
بعد یک کیک محشر چند طبقه آوردند و یک بطری نوشیدنی. مارتین پا شد و ادای بریدن کیک را در آورد. آقای عکاس هم عکس گرفت و همه برایش کف زدند. بعدش آقای عکاس از شوهر مارتین خواست که بلند شود و باز دکمه های جلیقه اش را ببندد و همراه مارتین ادای بریدن کیک را دربیاورد. اما این عمو اوژن بود که کیک را راستی راستی برید و تقسیم کرد و گفت که دو تکه ی گنده ی کیک مخصوص عروس و داماد است. همه زدند زیر خنده و مامان گفت:
- برای بچه ها زیاد نگذارید.
ما و مامان بزرگ هیچ از این حرف خوشمان نیامد و مامان بزرگ گفت که دست کم شربت به ما بدهند تا دهانمان تازه بشود. آنها هم توی لیوان کمی شربت ریختند و دادند دست ما که باز هم خیلی خوب بود. بعد دیگر حال من به هم خورد و مامان و بابا بی معطلی من را بردند خانه.
روز خیلی خوبی بود. من هم وقتی بزرگ شدم، عروسی می کنم. آن وقت هر چقدر دلم بخواهد می توانم شربت بخورم و تکه ی بزرگ کیک هم گیر من می آید!
(از کتاب هنر های نیکولا کوچولو. سامپه/گوسینی. نشر کیمیا. ۲۰۰۰ تومان)


یه روز پاییزی تصمیم گرفتم درباره ی کتاب هایی که خوندم، بنویسم... و نوشتم. من هنوز هم می نویسم:)