هنرهای نیکولا کوچولو

" عروسی مارتین "

امروز، شنبه، مدرسه نرفتم، چون عروسی دختر خاله ام مارتین بود و همه ی فامیل دعوت بودند.

صبح زود از خواب بیدار شدم. مامانم گفت که حسابی خودم را تر و تمیز کنم، گوش هایم را هم فراموش نکنم. بعد ناخن هایم را گرفت، موهایم را شانه کرد و فرق کنار باز کرد، و کلی روغن زد تا موهای سیخکی ام بخوابد. پیراهنی تنم کرد که از سفیدی برق می زد، با پاپیون قرمز، کت و شلوار سرمه ای، کفش های مشکی که از پیراهنم هم بیشتر برق می زد،و دستمالی توی جیب جلویی کت، نه برای فین کردن که برای قشنگی. خیلی خوشحال بودم که دوست هایم مرا تو این وضعیت نمی بینند.

بابا کت و شلوار راه راه پوشیده بود. کمی هم با مامان بگومگو کردند که می خواست بابا کراواتی را بزند که او برایش خریده بود. ولی بابا می گفت رنگش برای عروسی زیادی شاد است و یک کراوات خاکستری زد.

مامان پیراهن معرکه ای پوشیده بود که حاشیه ی پایینش گل های رنگی داشت، با یک کلاه خیلی بزرگ. تعجب کردم که مامان کلاه سرش گذاشته، ولی خوب، خیلی به او می آمد.

از خانه که بیرون آمدیم، آقای بلدور، یکی از همسایه هامان که توی حیاطش بود، گفت که هر سه تاییمان خیلی بامزه شده ایم. نفهمیدم بابا چرا از این حرف آقای بلدور خوشش نیامد و گفت:

- مه فِشانَد نور و سگ عوعو کند!

ولی من هیچ از حرف های بابا و آقای بلدور سر در نیاوردم!

به شهرداری که رسیدیم تقریبا همه ی فامیل آنجا بودند: مامان بزرگ، خاله ماتیلد، دایی سیلوَن، خاله دوروتی و عمو اوژن که همه شان ماچم کردند و گفتند که بزرگ شده ام. پسرخاله هایم روش و لامبِر هم آمده بودند. آنها شبیه هم اند چون دوقلو هستند. خواهرشان کلاریس، که شبیه آن ها نیست چون بزرگتر است، یک پیراهن سر تا پا سفید شق و رق پوشیده بود که همه جایش سوراخ های ریز داشت. پسر دایی ام اِلوا با آن موهای صاف کرده و دستکشهای سفید خیلی مضحک شده بود. آدمهایی هم بودند که من نمی شناختم: نامزد مارتین که سرخ شده بود، با کتی مشکی که پشتش خیلی بلند بود، مثل توی فیلمی که دیده بودم و دختری که خواهرش بود و آقایی که داشت به یک خانم دیگر می گفت بس کند و گریه نکند. می گفت زشت است.

بعد ماشین بزرگ مشکی رنگی از راه رسید که همه جایش گل چسبانده بودند. همه جیغ و داد کردند و مارتین و پدر و مادرش از آن پیاده شدند. چشمهای مامان مارتین به کلی قرمز شده بود و یکسره فین فین می کرد. مارتین که خیلی خوشگل است، بی اندازه بانمک شده بود. لباس سفید پوشیده بود و روی سرش توری انداخته بود که به در ماشین گیر کرد، و یک دسته گل هم دستش گرفته بود. توی لباس سفید عروسی، مثل بچه ای شده بود که برای اولین بار می خواهد برود به مراسم دعا.

 همگی رفتیم توی شهرداری. باید منتظر می شدیم تا کار عروسی قبلی تمام بشود و نوبت ما برسد. مامان مارتین و مامان نامزدش هم که همچنان های های گریه می کردند. بعد گفتند نوبت ماست که برویم تو. وارد یک تالار خیلی قشنگ شدیم که نیمکتهای قرمز داشت. آدم فکر می کرد آمده نمایش عروسکی، ولی عوض نمایش عروسکی یک میز گذاشته بودند و یک آقا با حمایل آبی و سفید و قرمز آمد تو -شهردار بود- و همه از جا بلند شدند، مثل توی مدرسه که وقتی آقای مدیر می آید بچه ها برپا می شوند.

بعد همه نشستند و آقای شهردار خطابه ی بلند بالایی خواند و تویش گفت که مارتین و نامزدش قرار است سوار کشتی بشوند و طوفانهای زیادی هم در راه است، ولی او مطمئن است که آنها به صخره نمی خورند. ولی من همه ی حرفهایش را نشنیدم،چون درست پشت سر مامان مارتین نشسته بودم که گریه ی پر سر و صدایی راه انداخته بود. انگار او هم از این که فهمیده بود مارتین می خواهد با کشتی برود سفر و آن همه طوفان سر راهش است، حسابی غصه اش گرفته بود.

بعد مارتین، نامزدش، عمو اوژن و خواهر نامزد مارتین بلند شدند که بروند یک دفتر گنده را امضا کنند، و شهردار گفت که مارتین و نامزدش  زن و شوهرند، و همه باید زود تالار را ترک کنند چون مهمانهای یک عروسی دیگر پشت در متظرند.

از شهرداری آمدیم بیرون و آقایی که تا حالا مشغول عکاسی بود ما را به صف کرد تا از نو ازمان عکس بگیرد. مارتین و شوهرش وسط، بقیه دور و برشان و کوچکتر ها جلو. همه لبخند های پت و پهنی زدند، حتی مامان مارتین و مادر شوهرش، که بعد از عکس باز زدند زیر گریه. بعد سوار ماشین ها شدیم و رفتیم کلیسا. جایی که مارتین و شوهرش دوباره با هم ازدواج کردند، که خیلی بامزه بود. موسیقی و گل هم که فراوان. آقای عکاس دم در خروجی منتظرمان بود و واداشتمان برگردیم توی کلیسا و از اول بیاییم بیرون تا او عکسهایش را بگیرد. بعد ما را روی پله های کلیسا به صف کرد، مثل جلوی شهرداری، و بعضی ها که از پیاده رو رد می شدند تماشایمان می کردند و بهمان می خندیدند.

باز سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم به طرف رستوران. بابا برایم توضیح داد که یک رستوران کامل را فقط برای ما اجاره کرده اند و گفت که باید آرام و سر به راه باشم. گفت که نباید با پسرخاله هایم دعوا کنم. مامان هم گفت که نباید زیاد بخورم، مبادا مریض بشوم.

عمو اوژن که دماغ قرمز گنده ای دارد، و توی ماشین با ما بود، گفت که من را اذیت نکنند، و گفت هر روز تو فامیل عروسی نیست. بابا جواب داد که او هر چی دلش می خواهد بگوید، و پرسید منتظر چی است که خودش عروسی نمی کند. عمو اوژن هم جواب داد که جز مامان حاضر نیست کس دیگری را بگیرد. مامان هم خندید و گفت عمو اوژن عوض بشو نیست. بابا هم گفت: "حیف!". به رستوران که رسیدیم، آقای عکاس منتظرمان بود و باز عکس گرفت.

بعضی ها توی رستوران داد می زدند: "بادا بادا مبارک بادا! ایشالا مبارک بادا! ". ما از پله ها بالا رفتیم و به تالار کوچکی رسیدیم که تویش هیچی نبود جز میز بزرگی که از بس خوشگل بود دهان آدم آب می افتاد، با کلی لیوان و گل و آقای عکاس که خیلی سریع جلوتر از ما آمده بود بالا تا ازمان عکس بگیرد.

تا همه سر میز بنشینند، من و روش و لامبِر و اِلوا شروع کردیم به دویدن و سر خوردن روی کف چوبی، و روش و لامبِر خوردند زمین و همه ی پدر و مادر ها گفتند که آرام باشیم. خاله دوروتی گفت:

- معلوم است که بچه ها عصبی می شوند. چه فایده مراسم این قدر طولانی! هلاک شدیم، دیگر نا نداریم.

و زد زیر گریه. خاله اَمِلی هم همراهش رفت بیرون تا هوا بخورند. بالاخره همه نشستند و من، روش، لامبِر و اِلوا را سر یک میز نشاندند. کلاریس می خواست کنار مامانش بنشیند که گوشت را برایش خرد کند، ولی این بهانه اش بود. من می دانم که وقتی از مامانش دور باشد، می ترسد.

پیشخدمت ها با ماهی و مایونز از راه رسیدند. مامان گفت:

- نوشیدنی به بچه ها ندهید!

من، روش، لامبِر و اِلوا اعتراض کردیم، ولی هیچ فایده ای نداشت و آخرش لیموناد بهمان دادند که با ماهی خیلی مزه می دهد.

ناهار معرکه بود و حسابی طول کشید. من حالم چندان خوش نبود. بعدش که عمو اوژن پا شد و سخنرانی خیلی بامزه ای کرد، ولی بابا به او گفت جلوی بچه ها دهانش را ببندد. عمو اوژن هم کلاه مامان را گذاشت سرش و همه ی کسانی را که می خندیدند واداشت آواز بخوانند، البته به جز مامان مارتین و مادر شوهرش که داشتند گریه می کردند.

بعد یک کیک محشر چند طبقه آوردند و یک بطری نوشیدنی. مارتین پا شد و ادای بریدن کیک را در آورد. آقای عکاس هم عکس گرفت و همه برایش کف زدند. بعدش آقای عکاس از شوهر مارتین خواست که بلند شود و باز دکمه های جلیقه اش را ببندد و همراه مارتین ادای بریدن کیک را دربیاورد. اما این عمو اوژن بود که کیک را راستی راستی برید و تقسیم کرد و گفت که دو تکه ی گنده ی کیک مخصوص عروس و داماد است. همه زدند زیر خنده و مامان گفت:

- برای بچه ها زیاد نگذارید.

ما و مامان بزرگ هیچ از این حرف خوشمان نیامد و مامان بزرگ گفت که دست کم شربت به ما بدهند تا دهانمان تازه بشود. آنها هم توی لیوان کمی شربت ریختند و دادند دست ما که باز هم خیلی خوب بود. بعد دیگر حال من به هم خورد و مامان و بابا بی معطلی من را بردند خانه.

روز خیلی خوبی بود. من هم وقتی بزرگ شدم، عروسی می کنم. آن وقت هر چقدر دلم بخواهد می توانم شربت بخورم و تکه ی بزرگ کیک هم گیر من می آید!

 

(از کتاب هنر های نیکولا کوچولو. سامپه/گوسینی. نشر کیمیا. ۲۰۰۰ تومان)

پیام های جورواجور

خریدن این کتاب واسه خودش داستانی داشت!!!!

آخرین باری که رفته بودم کتاب بخرم (یعنی همون یه ماه پیش تقریبا!) تو یه قفسه ای که اصلا فکرش رو هم نمی کردم که همچین کتابی توش باشه (قفسه ی کودکان بود!) این کتاب رو پیدا کردم!

دروغ چرا اون لحظه فقط چشمم افتاد به فونت درشت قرمز که نوشته بود " سامپه " و با خودم گفتم واییییییی سامپه ی نیکولا کوچولوی عزیزم:دی

وقتی صندوقدار داشت فاکتور می داد گفت که این کتاب بارکد نداره و قیمتش هم معلوم نیست! به خاطر همین سو ساری! نمی تونی بخریش!

و من هم با لب و لوچه ای آویزوون کیسه ی بقیه ی کتاب هام رو برداشتم و کنار صندوق منتظر بودم تا خاله م هم کتاب هایی که برداشته بود رو حساب کنه... همین جوری واسه خودم ناراحت بودم ( آخه تنها کتابی بود که من خیلی با ذوق برداشته بودم... رفته بودم تمام سری نیکولا ها و رامونا ها رو نگاه کرده بودم دیدم همه شون رو دارم و این کتاب تنها چیزی بود که یه ربطی به اون ها داشت و من نداشتمش!) که دیدم خاله م برام اون کتاب رو خرید! ماجرا این بود که بارکد این کتاب در پشت جلدش هست ولی سر جای عادیش نیست... تقریبا وسطش هست و اون صندوقداره نمی تونست ببینتش! این همه توضیح دادم که شما هم بدونید بارکدش کجاست تا دچار مشکل نشین! راستی قیمتش هم معلوم نیست! پشت جلدش نوشته قیمت یه جایی همین دور و ور هاست پیداش کن! ولی من هنوز هم نتونستم پیداش کنم:دی  قیمتش هم ۲۵۰۰ تومنه... توی کتابم یکی با مداد نوشته:دی

این تصویر نیکولا کوچولو:

 

 

این هم یه کاریکاتور که تو این کتابه هست ( تنها کاریکاتوری که ف*ی*ل*ت*ر نشده بود! )

 

خب حالا این کتابه چی هست اصلا...

این کتابه کلا در عرض بیست دقیقه خونده می شه... ولی روی بعضی جمله هاش می شه دو ساعت فکر کرد! در واقع هر صفحه ی کتاب یه کاریکاتور بزرگ هست که پایینش چند تا جمله نوشته شده.

نوشته ی پشت جلد رو بخونید:

" ژان-ژک سامپه یکی از کاریکاتوریست ها و تصویرگران موفق جهان است. او از سال ۱۹۶۲ چند مجموعه از کاریکاتورهایش را در کشورش فرانسه و سی کشور دیگر دنیا منتشر کرده و آثارش به طور منظم در مجلات و روزنامه های بی شماری به چاپ می رسند. شهرت او بین انگلیسی زبانان به خاطر روی جلدهایش برای هفته نامه ی ادبی " نیویورکر " است که بی درنگ قابل شناسایی هستند. سامپه همچنین به خاطر مجموعه کتاب های " نیکولا " که درباره ی ماجراهای پسر بچه ی کوچکی به نام نیکولاست و حاصل همکاری او با نویسنده ی فرانسوی " رنه گوسینی " است شهرت فراوانی دارد. سامپه در شهر پاریس فرانسه کار و زندگی می کند.

طرح های شوخ طبعانه و نگاه تیز بین ژان-ژک سامپه به موضوعات انسانی بیش از چهل سالی است که برای خوانندگان فرانسوی و غیر فرانسوی جذاب و لذت بخش بوده است. و اینک نگاه انتقادی کاریکاتور های زیبای او برای اولین بار در ایران منتشر می شود.

در " پیام های جورواجور " تازه ترین مجموعه آثار این هنرمند توجه او به نشانه های دنیای مدرن، از تلفن های موبایل گرفته تا آب های مارک دار معطوف شده است. او همچنین نگاه تازه ای به موضوعات مورد علاقه اش مانند هنرمندان ستیزه گر، روانپزشکان سرد و بی اعتنا و زوج های نامناسب و غمگین دارد. سامپه، نسبت به هر موضوعی که انتخاب می کند، چه وقتی در حال مسخره کردن و دست انداختن مشتریان رستوران شیک است و چه هنگامی که به ساکنان دهکده های کوچک و آرام می پردازد، به یک اندازه ژرف اندیشی و علاقه از خود نشان می دهد. "

 

فکر کنم خوندنش جالب باشه :دی

دلم برای نوشتن تنگ شده بود:)

نیکولا کوچولا

 

نيكولا كوچولوهمه ما خاطرات خوش دوران كودكي را هر چند اندك در خاطر داريم و همچنين دوره دبستان با شيطنت هاي مخصوص خود و با كتك كاري هاي آبدار و بعضاً پر هيجان!

اينها همه قسمتي از خاطرات هر شخص در هركجاي اين جهان بزرگ است كه در پشت ميز و صندلي ها به وقوع مي پيوندند و از آنها جز خاطراتي باقي نمي ماند.

نيكولا و دوستانش  نيز در فرانسه اين دوره را طي كردند. نيكولا كوچولو دوستان خوبي دارد كه هميشه سعي مي كنند به همديگر كمك كنند؛ گرچه گاهي نيز باعث دردسر مي شوند. نيكولا هيچ وقت دست از شيطنت بر نمي دارد و در اين مورد با دوستانش به رقابت مي پردازد.

كتابهاي پنجگانه نيكولا كوچولو با كاريكاتورهاي جذابش اثر مشترك سامپه و گوسيني، سالهاست كه در بين مردم دست به دست شده، و براي بچه ها تصويري است در آينه و براي بزرگترها يادآور روزهاي خوش كودكي.

نيكولا كوچولو توسط امير حسين مهدي زاده، فريبا و ويدا سعادت ترجمه و كتابهاي كيميا آنها را منتشركرده است.

در ادامه مطلب نيز يكي از داستانهاي كتاب اول بنام "جوجو" را قرار داده ام.

 

جوجو

ما در كلاسمان، شاگرد تازه واردي داشتيم. بعدازظهر، خانم معلم با پسر كوچولويي آمد توي كلاس. پسر كوچولو موهاي قرمز و صورت كك مكي داشت و چشمهايش آبي بود، رنگ تيله اي كه من ديروز، زنگ تفريح، به مكسان باختم، ولي او جر زد. خانم معلم گفت: «بچه هاي من، يك دوست كوچولوي تازه بهتان معرفي مي كنم. او خارجي است و پدر و مادرش اسمش را در اين مدرسه نوشته اند تا حرف زدن ياد بگيرد.» و بعد خانم معلم رو كرد به شاگرد تازه و بهش گفت:« اسمت را به دوست هاي كوچولوت بگو.» شاگرد تازه نفهميد كه خانم معلم ازش چي پرسيد، خنديد و ما ديديم كه چه دندان هاي گنده اي دارد. آلسست همشاگردي چاقمان كه دائم چيز مي خورد گفت: «خوش به حالش، با اين دندان هايي كه دارد مي تواند لقمه هايي با چه گندگي گاز بزند!» چون شاگرد تازه حرف نمي زد، خانم معلم گفت كه اسمش ژُرژ مك اينتاش (Georges Mac Intosh) است. شاگرد تازه گفت: «يس، جُرج.» مكسان پرسيد: «ببخشيد، خانم معلم، اسمش ژُرژ است يا جُرج؟» خانم معلم توضيح داد كه اسمش ژُرژ است، اما در زبان آن ها، اين اسم جُرج تلفظ مي شود. مكسان گفت: «بسيار خوب، ما اسمش را ژوژو مي گذاريم.» ژواكيم گفت: «نه، بايد جوجو تلفظ كني.» مكسان گفت: «حرف نزن جواكيم.» خانم معلم به هردوي آن ها گفت كه بروند گوشه كلاس رو به ديوار بايستند.

خانم معلم جوجو را كنار آنيان نشاند. پيدا بود كه آنيان زياد از شاگرد تازه خوشش نيامده بود. آنيان شاگرد اول كلاس است و عزيز كرده خانم معلم و هميشه از شاگردهاي تازه مي ترسد، براي اينكه مي ترسد آن ها شاگرد اول كلاس و عزيز كرده خانم معلم بشوند. آنيان از ما خيالش راحت بود.

جوجو نشست، با همان لبخند هايي كه دندان هاي گنده اش را بيرون مي انداخت. خانم معلم گفت: «حيف كه هيچ كس زبانش را نمي داند.» آنيان، كه بايد گفت خوب حرف مي زند، گفت: «من، مقداري از مقدمات انگليسي را خوب مي دانم.» اما، بعد از اينكه آنيان «مقدماتش» را پيش جوجو بيرون ريخت، جوجو بهش نگاه كرد و بعد بنا كرد به خنديدن، و با انگشت زد روي پيشاني خودش. آنيان دمغ شد، ولي جوجو حق داشت.

بعدها فهميديم كه آانيان از خياطش كه پولدار است و از باغ عموش كه از كلاه عمه اش بزرگتر است چيزهايي گفته بود. اين آنيان واقعا ديوانه است!

زنگ تفريح خورد و همه از كلاس رفتيم بيرون، بجز ژواكيم و مكسان و كلوتر كه تنبيه شده بودند. حق نداشتند بيايند بيرون. كلوتر شاگرد آخر كلاس است و درسش را بلد نبود. كلوتر هر بار كه درس جواب مي دهد، زنگ تفريح ندارد.

توي حياط، ما دور جوجو جمع شده بوديم. ازش خيلي سوال كرديم، ولي او به جاي جواب دادن فقط دندان هايش را به ما نشان مي داد. بعد بنا كرد به حرف زدن، ولي ما هيچ نفهميديم. فقط چيزي مثل «اوئن شوئن شوئن»، همين! ژوفروا كه زياد سينما مي رود گفت: «موضوع اين است كه اين به زبان اصلي حرف مي زند. حرف هاش زيرنويس مي خواهد.» آنيان كه مي خواست يك بار ديگر «مقدماتش» را امتحان كند، گفت: « شايد من بتوانم حرف هاش را ترجمه كنم.» روفوس گفت: «تو؟ تو خُلي!» شاگرد تلزه از اين كلمه خوشش آمد و آنيان را با انگشت نشان داد و گفت: «اوه! خُل، خُل، خُل!» خيلي خوشحال بود. آنيان زد زير گريه و رفت. آنيان هميشه گريه مي كند. ما كم كم فهميديم كه جوجو خيلي با مزه است و من يك تكه از شكلات زنگ تفريحم را بهش دادم. اود پرسيد: «در كشور شما چه ورزشي مي كنند؟» معلوم است، جوجو نفهميد، ولي پشت سر هم مي گفت: «خُل، خُل، خُل.» ولي ژوفروا جواب داد: «اينكه پرسيدن ندارد! آن ها تنيس بازي مي كنند!» اود فرياد زد: «دلقك، با حرف نزدم!» شاگرد تازه كه پيدا بود در جمع خيلي بهش خوش مي گذرد، داد زد: «دلقك! خُل، خُل!» ولي ژوفروا كه از جوابي كه اود بهش داد ناراحت بود، ار او پرسيد: «دلقك كيه؟» و اشتباه كرد كه چنين سوالي ازش كرد، براي اينكه اود خيلي قوي است و دوست دارد كه روي دماغ ها مشت بكوبد، و مشتي حواله دماغ ژوفروا كرد به خطا نرفت. جوجو كه اين مشت زني را ديد، «خُل خُل» و «دلقك» را كه دم گرفته بود ول كرد و به او نگاه كرد و گفت: «بوكس؟ خيلي خوب!» و مشت هاش را جلو صورتش گرفت و بنا كرد به رقصيدن، مثل مشت زن هاي تلوزيون خانه كلوتر. آخر، ما خودمان هنوز تلوزيون نداريم، و من خيلي دلم مي خواهد كه بابا يكي بخرد. اود گفت: «چرا اين جور مي كند؟» ژوفروا كه داشت دماغش را مي ماليد، گفت: «احمق جان، مي خواهد با تو بوكس بازي كند.» اود گفت: «خوب است» و شروع كرد به بوكس بازي با جوجو، ولي جوجو خيلي بهتر از اود جاخالي مي داد، پشت سر هم به اود ضربه مي زد و اود كم كم داشت عصباني مي شد. «آخر، اگر هي دماغش را جا به جا بكند، من چطوري مشتم را روش بكوبم؟» تا اين را گفت، بنگ!، جوجو يك مشت كوبيد توي صورت اود و اود با زانو افتاد روي زمين. اود عصباني نشد، همان طور بلند شد و گفت: «تو خيلي پُرزوري!» شاگرد تازه كه فوق العاده زود ياد مي گرفت بهش جواب داد: «پُرزور، خُل، دلقك!» زنگ خورد و آلسست، مثل هميشه، شكايت داشت كه وقت نكرده است هر چهار نان و كره اي را كه از خانه آورده بود تمام كند.

به كلاس كه برگشتيم، خانم معلم از جوجو پرسيد: «خوب تفريح كردي؟» آنيان بلند شد و گفت: «خانم معلم، بچه ها بهش كلمه هاي زشت ياد مي دهند!» كلوتر كه زنگ تفريح بيرون نرفته بود داد زد: «دروغ مي گويد، دروغگوي كثيف!» جوجو گفت: «خُل، دلقك، دروغگوي كثيف.»

ما هيچ حرف نزديم، براي اينكه ديديم خانم معلم اوقاتش سخت تلخ است. گفت: «شما بايد خجالت بكشيدكه از دوستانتان كه زبان شما را ني دانند سو استفاده مي كنيد! من از شما خواسته بودم كه با او به مهرباني رفتار كنيد، ولي معلوم مي شود كه نبايد به شما اعتماد كرد! شما بچه هاي وحشي، مثل بي تربيت ها رفتار كرديد!» جوجو كه پيدا بود از اين همه چيز كه ياد گرفته خوشحال است گفت: «خُل، دلقك، دروغگوي كثيف، وحشي، بي تربيت».

خانم معلم كه چشمهايش از تعجب گرد شده بود به جوجو نگاه كرد و گفت: «نه... نه، ژُرژ نبايد اين جور حرف بزني!» آنيان گفت: «ديديد، خانم معلم؟ ديديد راست مي گفتم؟» خانم معلم فرياد زد: «اگر مي خواهي در كلاس نگهت دارم، خواهش مي كنم تذكراتت را براي خودت نگه دار!» آنيان بنا كرد به گريه كردن. يكي از بچه ها داد زد: «جاسوس كثيف!» ولي خانم معلم نفهميد كي بود، وگرنه من تنبيه مي شدم. آن وقت، آنيان، در حالي كه روي زمين غلت مي زد، فرياد مي كرد كه هيچ كس دوستم ندارد، و اين خيلي دردناك است، آخر من مي ميرم؛ و خانم معلم مجبور شد با او از كلاس برود بيرون تا آبي به صورتش بزند و آرامش كند.

وقتي كه خانم معلم با آنيان به كلاس برگشت، پيدا بود كه خيلي خسته است. ولي خوشبختانه زنگ خورد. خانم معلم پيش از اينكه از كلاس برود بيرون، به شاگرد تازه نگاه كرد و گفت: «خدا مي داند پدر و مادرت چه فكرهايي بكنند.» جوجو با خانم معلم دست داد و گفت: «جاسوس كثيف!»

خانم معلم بيخود نگران بود، لابد پدر و مادر جوجو فكر كردند كه پسرشان تمام فرانسه اي را كه احتياج دارد ياد گرفته است.

دليلش اين كه جوجو ديگر به مدرسه نيامد.

(برگرفته از وبلاگ وست بوی)