قمر در عقرب

خب دوستداران کتاب بنده برگشتم .

 کتابی که امروز می خوام در موردش بنویسم یه کتاب تاریخی و حجیمه که در نگاه اول خیلی زیاد و کمی هم کسل کننده است در نگاه دوم دیگه کسل کننده نیست ولی حجمش همچان زیاده! اما وقتی کمی پیش می رین متوجه می شین که (برخلاف کتاب های تاریخی که قبلا خوندید!) اصلا این طور نیست. کتاب با لحن طنز و بامزه ای نوشته شده و هر جا پاورقی ایی اومده فورا پشت بندش منبعش هم ذکر شده.

این کتاب تاریخی بامزه اسم بامزه ای هم دارد: قمر در عقرب یا چگونه تاریخ٬ حال ما را عوض می کند!

نویسنده اش هم کسی ئه که می دونم همه ی چلچراغ خون ها (و نخون ها) و رادیو هفت بین ها (و نبین ها!) دوستش دارند. خانم شرمین نادری!

من خیلی چلچراغ نمی خوندم ولی مثل این که این کتاب قبلا به صورت پراکنده در مجله ی چلچراغ منتشر می شده و خیلی هم طرفدار داشته. بعضی مطالب خیلی جالب هستند. مثل نوشته هایی که درباره ی تلگراف٬ تجریش٬ کله پاچه٬ خانم های سیبیلو ی قدیمی!

این کتاب از بخش های خیلی زیادی تشکیل شده و هر بخش یک عنوان خاص دارد. بعد هر بخش از چند پاراگراف تشکیل شده و پاراگراف ها شماره بندی شده اند. با این که مطالب از جا های بسیار متفاوتی جمع شده اند ولی  نا منسجم نیستند و این یک نکته ی مثبت در یک کتاب تاریخی به شمار می آید!

 

بخش های از کتاب را با هم می خوانیم:

" این که چرا محمد میرزا قوانلوی قاجار شد کاشف السلطنه و چه جوری و با چه ترفندی خودش را تاجر فرانسوی جا زد و پشت سر لرد کروزن انگلیسی و بقیه ی اهالی سفارت فرانسه و انگلیس پایش به معدن چای رسید٬ داستانش طولانی است. همین قدر بدانید که در دامنه های هیمالیا چند سالی ماندگار شد٬ با نام تاجر فرانسوی گواهینامه ی کشت چای گرفت و بعد هم گلدان های بذر چای و چهار هزار گلدان دیگر از قهوه و تخم کنف و دارچین و فلفل و میخک و هل و انبه و گنه گنه و زردچوبه و زنجبیل را زد زیر بغل  و اتفاقا با اجازه ی مستقیم انگلیس ها به ایران آورد. البته این که کاشف چرا مثل داستان هایی که برایش ساخته اند٬ چای را در عصایش نیاورد دلیل جالبی دارد. انگلیسی ها اصلا فکر نمی کردند که بتواند چای کشت کند. به همین سادگی!

***

همه ی آدم هایی که خاطره نوشتند و تاریخ را زنده نگه داشتند٬ کرسی گرم و بخاری دیواری و اجاق نداشتند٬ گاهی چاله ای بود که درش آتش درست می کردند و رویش تخته می گذاشتند و اجاق را هم همان جا علم می کردند و گاهی خانه ای بود که زیر زمین می ساختند و از سوز سرما به زمین نم گرفته و اتاق های بدون پنجره اش قناعت می کردند. به قول ظهیر الدوله - حاکم همدان و داماد ناصر الدین شاه و یکی از مشروطه خواهان بنام- رعیتی که ۷۰ سال دارد و هیچ ندارد و لخت است٬ هرگز راضی نیست. چه زمستان باشد٬ چه تابستان.

***

دستور پخت (کله پاچه):

پاچه چهار عدد٬ کله یک عدد٬ دنبه ۱۵۰ گرم٬ سیراب و شیردان یک دست٬ نمک دو قاشق٬ زعفران و پیاز قدری.

موی پاچه را تراشیده دو سه بار در آب شسته با دو پیاز کوچک و ۵ برگ بو در یک دیگ ریخته و در آب جوش بپزید٬ ۵ ساعت که پخت٬ نیم مثقال زعفران سایید در آب جوش حل کرده و رویش بریزید٬ بعد دو قاشق سر خالی نمک و دنبه کوبیده رویش بپاشید."

مطمئنا ۳ پاراگراف درباره ی کله پاچه و چای و زمستان نمی تونه معرف یک کتاب ۴۷۳ صفحه ای باشد ولی افسوس که زمان برای تایپ ندارم و باید کمی هم کپی رایت رعایت بشه! خب اگر به همین بسنده نکرده اید برویم پشت جلد کتاب را هم بخوانیم:

"درباره نویسندگان تاریخ حقیقت ناگفته و مهمی البته وجود دارد. این‌که تاریخ را کلی آدم نگران می‌نویسند. کسانی که جزئیات قصه را بی اهمیت جلوه می‌دهند. برایشان فقط مرگ‌ها و بر تخت نشستن‌ها و از تخت فرو افتادن‌ها مهم است.روز و ماه راه هم ضمیمه تاریخ نگاری‌شان می‌کنند. آنها باور ندارند که ناهار معده آزارِ سر ظهر و شوخی بی‌هنگام ملیجک ممکن است در فرمان قتلی نقش داشته باشد. تا وقتی اهمیت این جزئیات را انکار می‌کنیم ناچاریم به اشتباهات و ناگزیریم به جنون‌های لحظه‌ای.

کار کارستان شرمین نادری همین است.قصه های تاریخ‌نگاران عبوس را گذاشته برای اهلش.او گشته و مجموعه جذابی از جزئیات وقایع صد سال اخیر پیدا کرده. از دوره فتحعلی شاده تا سال‌های ۱۳۳۰. "

تا یادم نرفته از عکس های کتاب بگم که سهم خیلی زیادی در ملموس کردن نوشته ها دارند.

 

 

 

 

این کتاب را حرفه هنرمند با قیمت ۱۴۰۰۰ تومان منتشر کرده. من چاپ دوم (۱۳۹۰) را خواندم!

 

پی نوشت: این دو تا لینک هم برای کسانی (یکی شون خودم هستم) که بعد از خوندن این متن نفهمیدن این واژه ها دقیقا چه معنایی دارند ( یا دوست دارند بیشتر بدانند) !

قمر در عقرب (ویکی پدیا)

گنه گنه

 

 

دوشنبه 9 بهمن، نکوداشتی با عنوان "به جای مادرش"

دیدار با مرادی کرمانی در خانه ی هنرمندان

نوجوانان دوستدار کتاب و نویسندگی٬ می توانند دوشنبه ی آینده در خانه ی هنرمندان با گروه بزرگی از نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان و به ویژه "هوشنگ مرادی کرمانی" دیدار کنند. فرصت این دیدار را انجمن نویسندگان کودک و نوجوان فراهم کرده است که ضمن نکوداشت مرادی کرمانی در برنامه ای با عنوان "به جای مادرش"٬ چهاردهمین سالگرد تولد خود را هم جشن می گیرد.

"معصومه انصاریان"٬ نایب رییس هیئت مدیره ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و دبیر این مراسم٬ با اعلام این خبر به دوچرخه می گوید که آیین نکوداشت مرادی کرمانی و تولد انجمن با برنامه های متنوعی از ساعت ۱۶ تا ۱۹ دوشنبه ۹ بهمن در خانه ی هنرمندان برگزار می شود.

وی درباره ی جزئیات مراسم به خبرنگار دوچرخه می گوید: "برنامه از ورودی خانه ی هنرمندان٬ در طبقه ی همکف شروع می شود. یعنی ساعت ۴ بعد از ظهر٬ وقتی مهمانان وارد ساختمان خانه ی هنرمندان می شوند٬ گروهی از بچه های کار و خیابان را می بینند که همراه با یک یا دو نویسنده مشغول قصه خوانی و اجرای کارگاهی داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی هستند.

در طبقه ی بالا٬ در راهرو منتهی به سالن "شهناز" و در محوطه ی "باغ ایرانی" نیز٬ گروهی از دانش آموزان مجتمع "منظومه ی خرد" اجرای یک کار محیطی را شروع می کنند که بر اساس قسمت هایی از کتاب "شما که غریبه نیستید" نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی تنظیم شده است. "

به گفته ی دبیر این مراسم: " جمعیت خیریه ی امام علی (ع)٬ انتشارات معین و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان در راهرو میزهایی دارند و به عرضه ی محصولات خود و از جمله آثار مرادی کرمانی می پردازند."

انصاریان همچنین می گوید: " در سالن شهناز هم علاوه بر خوشامدگویی رئیس هیئت مدیره ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به مهمانان٬ سخنرانی کوتاه برخی از نویسندگان و هنرمندان از جمله "افسانه شعبان نژاد" و "محمدعلی شاه آبادی"٬ اجرای موسیقی دانش آموزی٬ پخش چند کلیپ٬ قرائت بیانیه ی انجمن و اجرای تئاتر عروسکی توسط یکی از گروه های تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم پیش بینی شده که این آیتم ها در یک زمینه ی متفاوت که فعلاً اعلام نمی شود ارائه خواهند شد."

 

منبع: دوچرخه- ضمیمه ی روزنامه ی همشهری- ویژی نوجوانان- پنج شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۱

 

پوستر مراسم: اثر کورش پارسا نژاد

 

نوشته های مرتبط:

چرا به جای مادرش از هوشنگ مرادی کرمانی تقدیر کنیم؟

نکوداشت مرادی کرمانی در پانزدهمین سالگرد تولد انجمن

برنامه‌های تجلیل از هوشنگ مرادی کرمانی اعلام شد

 

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

کتابی که امروز می خوام در موردش بنویسم برای اولین بار در سال ۱۳۸۰ منتشر شد و خیلی گُل کرد. سپس برای دومین بار در زمستان ۱۳۸۳ چاپ شد و کتابی که من سه هفته پیش خریدم هم چاپ دومه.

دکتر "نون" از مشاوران و بستگان دور دکتر مصدق است که دکترای حقوقش را از دانشگاه سوربن فرانسه گرفته. از کودکی عاشق و شیفته ی دختر عمویش٬ ملکتاج٬ شد و وقتی از پاریس برگشت با وی ازدواج کرد. کودتا شد. دکتر نون را دستگیر کردند. شکنجه اش کردند. زندانی اش کردند. از هیچ آزار و اذیتی دریغ نکردند تا دکتر نون لب به سخن باز کند ولی او این کار را انجام نمی داد. بالاخره متوجه شدند که دکتر نون همسرش را خیلی خیلی دوست دارد. دکتر نون صدای شکنجه شدن ملکتاج را که شنید حاضر به مصاحبه ای علیه دکتر مصدق شد. مصاحبه از رادیو پخش شد. دکتر نون به خانه اش برگشت و فهمید که آن ها ملکتاج را دستگیر نکرده بودند بلکه از صدای ضبط شده برای آزار دکتر نون استفاده کرده بودند... دکتر نون از آن پس از زندگی دست می کشد چون فکر می کند که یک خائن است. او از آن به بعد همیشه دکتر مصدق را در خانه اش می بیند که پرسه می زند و دکتر نون را سرزنش می کند...

تمام داستان رو لو دادم!

این یک داستان کاملا خیالی است و شخصیت ها هم خیالی هستند...

به نظرم این کتاب شروع خوبی داره و برخلاف داستان های مشابه اصلا گیج کننده نیست و همه چیز کاملا ساده و مشخصه.

نویسنده ی این کتاب شهرام رحیمیان و ناشر نیز "نشر نیلوفر" است. قیمت این کتاب ۲۵۰۰ تومان است.

دیگران درباره ی این کتاب چه نوشته اند:

معرفی کتاب/ فرانک

یک کتاب/ پرنیا فراهانی

نشر ناکجا/ کاوه فولادی‌نسب، مریم کهنسال نودهی

مجله نوشت: مجله ی زندگی ایرانی را تا به حال خوندین؟! من گاهی می خرمش چون قسمت معرفی عطر و طراحی لباسش جالبه و هچنین کیفیت چاپش هم خیلی خوبه. مدتی بود که خیلی زیاد آگهی و تبلیغات داشت و من آخرین شماره اش را که خریدم پُر بود از تبلیغات. حدود ۵۱ صفحه از ۱۵۷ صفحه آگهی بود!!! چند شماره ی آخرش هم بدون استثناء پرُ بود از مصاحبه با "علی.ضیاء"!!! یعنی از وقتی مشاور هنری این مجله شده٬ هر شماره یک مصاحبه با خودش می کنه ! جالب بودا نمی دونم چرا یهو این طوری شده!!!

من شرمین نادری نیستم!

مدتی نبودم و امروز اومدم تا کامنت ها رو چک کنم. سه نفر به صورت خصوصی برام کامنت گذاشته بودن و پرسیده بودن که آیا من شرمین نادری هستم یا خیر؟!

و جواب من این که نه٬ من شرمین نادری نیستم! هر روز خیلی ها با سرچ اسم شرمین نادری به این جا می رسن و این هم به دلیل نوشته ی من درباره ی کتاب "خانجون و خواب شمرون" ئه و از جمله خود خانم نادری هم از این طریق به این جا رسید. ولی من شرمین نادری نیستم.

خب حالا که حرف از این نویسنده ی خوب شد باید بگم که یه کتاب جالب از ایشون به نام "قمر در عقرب" دارم می خونم. وقتی تمومش کردم درباره اش می نویسم.

 

 

آیدا نیست

آیدا نیست

سینا دادخواه

آیدا دو هفته است ترکم کرده. این را تصویر کلیشه ای ظرف های تلنبار و خانه ی بو گرفته می گوید. لج بازی محض. سفر به دوبی برای مصاحبه ی شرکت نفت دهنده ی هندی. تازه آشتی کرده بودیم که هوایی شد. ایمیل را برایم خواند و گفت فرصت استثنایی پیش آمده. گفتم: "چرا به من نگفته بودی فرم پر کردی؟" چیزی نگفت. دعوایمان شد. توی خانه دنبالش دویدم. خودم هم نمی دانستم شوخی است یا جدی٬ گرگم به هواست یا هوای گرگ آلود. پایم گرفت به نیم پله ی هال. با سر رفتم توی سرامیک و جای سر٬ پایم شکست. آیدا دو روز پیشم ماند و بعد رفت. توی فرودگاه بدرقه اش نکردم. از دستش دلخور بودم. کاش اقلا آیدا بود تا روی گچ٬ اشعار سپیدٍ من در آوردی می نوشت. خودم هم نمی دانم چرا یک هو نظم همه چیز به هم ریخت. کارم شده نشستن جلوی ماشین لباسشویی و خیره شدن به چرخیدن مدام لباس ها و بعد لباس ها را با حوصله روی رخت آویز پهن کردن. تنهایی محض یعنی جرقابه های سیاه عرقگیر و جوراب. سرگرمی دیگری هم برای خودم درست کرده ام. روی حاشیه ی فرش دستباف با پای شکسته لی لی می روم. نباید از خط بیرون بزنم ولی پایم چندان به فرمانم نیست.

تلفن زنگ می زند. نمی خواهم بردارم ولی بی اختیار خیز بر می دارم. حتما آیداست. شماره ناشناس است. می گویم: "الو...الو" اما فقط صدای نفس کشیدن می شنوم... "آیدا خودتی؟ چه عجب٬ چرا حرف نمی زنی؟..." تماس قطع می شود. گوش به زنگی٬ همان چشم به راهی است و انگار مزاحم تلفنی چنان چشم به راهی ای در صدایم می بیند که گوشی را می گذارد.

وقتی خانه٬ ماندن ندارد٬ خیابان مثل ماسک اکسیژن در آخرین تنفس مسلولان٬ خاطرات سلامتی را احضار می کد. از سلامی مطبوع در هایلند تا خدانگهدار سخیف در پارکینگ فرودگاه و هجوم وحشیانه ی بی آیدایی. فقط سه سال طول کشید. یادش به خیر آغاز رویایی ما. هیچ زنی توی زندگی ام نبود ولی می خواستم همین طوری برای روز زن عطر بخرم. یا پولداری و تنها یا بی پولی و عاشق و من آن موقع خوب پول در می آوردم. توی هایلند از آیدای فروشنده راهنمایی خواستم. چند تایی پیشنهاد داد. نمی دانم توی نگاه اش چی دیدم یا پشت چشم هایم چه آب و هوایی درگرفت که با لحن خودمانی گفتم: " خودت بودی کدوم رو انتخاب می کردی؟" آخر شب بود. داشتند فروشگاه را می بستند. با مٍن و مٍنی ملیح گفت فلان عطر. بی هیچ سوال دیگری فلان عطر را خریدم و زدم بیرون و توی تاریکی خیابان ایستادم. چه شبی. چه آب و هوای معتدلی. برای اولین بار از بازی های بی انتهای ابلهانه ام جواب گرفتم. بیست دقیقه ی تمام منتظر ماندم چراغ های فروشگاه نیمه خاموش بشوند. رنو پنجِ آبی آسمانی٬ آن سمت خیابان پارک بود. آیدا با همکارش خداحافظی کرد و رفت طرف ماشینش. نمی دانستم دارم چه کار می کنم. مثل گدای خیابان خواب رفتم جلو و جعبه ی عطر را باز کردم و چند بار پاشیدم روی شیشه ی ترک برداشته ی رنو. آیدا خندید. برف پاک کن را زد. بوی فلان عطر پیچید و چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم. دورِ تند ماه عسل در شیراز. صبحانه پای تخت جمشید و چکیدن قطره ی مربای هویج روی مانتوی آیدا. دعوا با رسپشن هتل هما. سالگرد ازدواجمان که می رسید مثل روز عروسی ماشین مان را گل می زدیم و لباس های عروس دامادی مان را تن می کردیم و می زدیم به خیابان٬ ماشین ها بی خبر برایمان بوق می زدند. آیدا قصه ی زندگی اش را برایم آهسته رو می کرد. پدر و مادرش یک جوری بودند. منزوی و خاص و خل وضع. ویلای بزرگی نزدیک گرگان داشتند و تویش مجسمه های چوبی می ساختند و نمی فروختند و مثل شحنه ی قبرستان پخش شان می کردند میان درخت های باغ. می گفت پدر و مادرش را دوست ندارد و آن ها هم. اما توی یک میلیون یکی مثل پدربزرگ پیدا نمی شود. چند سالی است آسایشگاه سالمندان زندگی می کند. خیلی زود به این نتیجه رسیدیم از خانواده هایمان چیزی نگوییم. زندگی بی دردسر گیاهی. همین که نور و آب برسد کافی است. توی خودمان بودیم و حسابی خوش می گذشت....

بخشی از داستان کوتاه " آیدا نیست "٬ نوشته ی "سینا دادخواه"٬ ماهنامه ی همشهری داستان٬ مرداد ۱۳۹۱

پی نوشت: می خواستم کل داستان رو بنویسم ولی فکر کردم از حوصله تون خارج باشه که همه اش رو بخونید و دلیل دیگه هم این بود که فکر کردم یه جورایی نامردیه در حق نویسنده ی داستان که کافیه با یه سرچ کوچک به این جا برسه و حسابی عصبانی بشه :)

پی نوشت: به خانواده هایی که عزیزان٬ زندگی و آرزوهاشون رو در زلزله ی اخیر از دست دادن تسلیت می گم... :(

 

رشد نوجوان

سلام!!! امروز داشتم مجله های قدیمی رو از تو اتاقم جمع می کردم که مجله "رشد نوجوان" رو دیدیم.بعد یه کم خوندمش و این نکته ها رو دیدم.

این نکته ها توسط خانم "مریم هاشمی" در این مجله نوشته شده

یادتونه که ابتدایی بودیم،یه مجله هایی تو مدرسه می دادن؟(فکر کنم اسمش "رشد دانش آموز" بود.)فکر کنم این دو تا مجله ها به هم مربوط اند.

در هر حال من این مجله رو تو مدرسه خریدم.بد نیست.مخصوصا اگه تحقیق و از این جور چیز ها می نویسین ،فکر کنم می تونین ازش استفاده کنین.

 

جالب،کوتاه و خواندنی

*قلب میگو در سرش قرار دارد.درست جایی که مغز بیشتر جانداران قرار دارد.

*مورچه ها مانند انسان صبح ها خمیازه می کشند.این که چیزی نیست،حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند.

*وقتی به خورشید نگاه می کنید،هشت دقیقه قبل از آن را می بینید.

*تنها موجودی که نمی تواند بپرد،فیل است.

*حس چشایی پروانه در پاهایش قرار دارد.

*کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه ی خود آن را پیدا می کند و قلب وال در هر دقیقه فقط  نه بار می زند.

*همیشه می گویند که انسان موجود خارق العاده ای است.فقط شنیدن سه نکته برای آن کافی است:

اول این که،مغز ما در هنگام خواب فعال تر از وقتی است که تلویزیون می بینیم.دوِِِم این که،سرعت عطسه ی انسان برابر است با صد و شصت کیلومتر در ساعت و سوم این که،چشم انسان معادل  یک دوربین صد و سی و پنج مگاپیکسل عمل می کند.از این دست نکته ها در مورد انسان کم نیست!

*بهترین راه برای تخمین زدن حشره ای روی زمین این است که به ازای هر انسان،دویست میلیون حشره ی ریز و درشت در نظر بگیریم.

*زمین در آغاز پیدایش   دو هزار بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود.

 

یه متن دیگه از همین مجله(البته فقط بعضی قسمت هاش رو تایپ می کنم.)که توسط خانم"فاطمه مشهدی رستم" نوشته شده:

 

آقای دکتر لاوسون،کشف کرد در بدن آدمی کلی چیز با خاصیت پیدا می شود.او حتی مقداری از این عناصر با خاصیت را پیدا کرد:

آب:چهل و پنج لیتر.

چربی:آن قدر که برای ساختن هفت قالب صابون فرد اعلاء کافی باشد.

فسفر:به اندازه ی دو هزار و دویست دانه کبریت درست و حسابی!

آهن:در حد ساختن یک میخ طویله ی بزرگ!

آهک:به مقداری که برای سفید کردن یک سقف دودزده ی هشت متری کافی است.و…

خوب،از فردا مدرسه شروع میشه!دیگه کم کم(البته یه کم بیشتر از کم کم!) باید خودمون رو آماده کنیم!امیدوارم که همه مون سال تحصیلی خوبی رو پیش رو داشته باشیم!

 

پی نوشت۱:خداحافظ تابستان!

 

پی نوشت۲:سلام پاییز! 

 

 

 

TEEN AGER

سلام

با یه مجله به زبان انگلیسی اومدم.این روز ها دیگه همه نوجوون ها به اهمیت  یادگیری زبان انگلیسی در زندگی  آشنا هستند  و تقریبا همگی از دوره های زبان استفاده می کنن.حالا که مسلط  شدن یا  می  خوان  بیششتر تسلط پیداکنن چی کارکنن؟می تونن  از مجلات انگلیسی استفاده کنن.

من وقتی یه متن رو به زبان اصلی می خونم یا یه فیلم به زبان اصلی می بینم و می فهمم که چی می گن خیلی خوشحال می شم.فکر می کنم همه همین احساس رو تجربه می کنن!

من این مجله رو به همه ی   شما نوجوون  ها توصیه می  کنم.

این مجله  بخش های مختلفی داره.مثلا:ادبیات-ورزش-علم و طبیعت-سلامتی-تدریس-هنر و سرگرمی مثل آشپزی!

این مجله کمی تخصصی زبان انگلیسی رو بیان کرده  ولی اونقدر ها هم سخت نیست.

البته باید متذکر بشم که با توجه به توضیح خود "تین ایجر" :"تین ایجر" مجله ایست برای جوانان و  کسانی که دل  جوانی دارند!"

 "تین ایجر" دارای صفحات رنگی و روغنی و تصاویر خیلی زیباست!

امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.

 

دوچرخه

 

سلام

امروز می خوام یه نشریه فوق العاده بهتون معرفی کنم....در واقع خیلی فوق العاده و نوجوانانه

"دوچرخه" پنجشنبه ها ضمیمه ی رایگان روزنامه ی همشهری است.

نشریه ای فوق العاده به خصوص برای کسایی که شاعرن وداستان.ولی اول شعر!

خلاصه ...سرتون رودرد نیارم یه بار بخونین دیگه از دست نمی دینش!

خداحافظ تا خوندنی بعدی

یه مجله خیلی جالب!

برای اولین انتخابم معرفی مجله( همشهری جوان ) رو در نظر گرفتم. این مجله زیر نظر روزنامه ی همشهری ست وهر شنبه منتشر می شود . من هم حدود دو سالی هست که این مجله رو می خونم و واقعا لذت می برم.این مجله همان طور که از نامش پیداست برای جوانان است و به موضوعاتی مانند موضوعات فرهنگی- هنری- ورزشی-اجتماعی و... می پردازد البته با نگاه جوانان! و قیمت هر شماره ان ۳۰۰ تومان است. بخوانید ولذت ببرید!(لطفا نظرتان را در مورد این پست بگذارید)