کتابی که فعلا دارم می خونم حجمش زیاده هر چند کم کاری خودم هم بوده وگرنه از شهریور تا الان می تونستم چند دور بخونمش

و از اون جایی که دوست دارم وبلاگم همیشه مرتب و به روز باشه٬ می خوام این داستان قدیمی (که وقتی کودک بودم برام خونده بودن) از " صمد بهرنگی " رو این جا ثبت کنم.

آدی و بودی
یكی بود، یكی نبود. مردی بود به اسم «آدی» و زنی داشت به اسم «بودی». روزی آدی به بودی گفت: بودی!
بودی گفت: چیه آدی؟ بگو.
آدی گفت: دلم برای دختره تنگ شده. پاشو برویم یك سری بهش بزنیم. خیلی وقته ندیدهایم. بودی گفت: باشد. سوغاتی چه ببریم؟ دست خالی كه نمیشود رفت. آدی گفت: پاشیم خمیر كنیم، توتك بپزیم. صبح زود میرویم.
شب چلهی زمستان بود، مهتاب هم بود. آدی گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن است دیگر لازم نیست تنور آتش كنیم. خمیر را چونه چونه چسباندند به دیوارهای حیاط و رفتند خوابیدند. صبح پا شدند خمیرها را از دیوار كندند و گذاشتند توی خورجین. خمیرها از زور سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.
توی تنور كله پاچه بار گذاشته بودند روی قابلمه را پوشاندند. یك كیسه هم پول داشتند كه جای خوبی قایم كردند. آن وقت بیرون آمدند در خانه را بستند و كلید را دم در زیر سنگی گذاشتند و راه افتادند. توی راه به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: بعلی.
گفتند: ما میرویم به خانهی دخترمان. كلید خانه را هم گذاشتیم دم در زیر سنگ. توی تنور، كله پاچه بار گذاشتیم و كیسهی پول را هم در فلان جا قایم كردهایم. تو نروی در خانه را باز كنی و تو بروی كله پاچه را بخوری و جاش كار بد بكنی بعد هم پول ها را برداری و جاش خرده سفال پر كنی، ها!
بابا درویش گفت: من برای خودم كار و بار دارم. بچه نشوید. آخر من را با پول ها و كله پاچهی شما چه كار؟ گم شوید! بروید. عجب گیری افتادیم!
آدی و بودی خوشحال و مطمئن شدند و رفتند. بابا درویش هم خودش را فوراً به در خانه رساند و در را باز كرد و تو رفت. اول كله پاچه را خورد و جایش را با چیز دیگری پر كرد و بعد كیسه ی پول را توی جیبش خالی كرد و لولهنگی دم دست بود، آن را شكست و خرده هایش را ریخت توی كیسه و بیرون آمد.
آدی و بودی آمدند تا رسیدند نزدیك های شهر دختر. به كسی سفارش كردند كه برود به دختر بگوید كه پدر و مادرت میآیند به دیدن تو.
شوهر دختر تاجری حسابی و آبرومند بود. كیا بیایی داشت. دختر دلش هری ریخت پایین كه اگر پدر و مادرش با لباس شندرپندری به خانه بیایند آبرویش پاك خواهد رفت. بدتر از همه اینكه پدر و مادرش سوقاتی هم خواهند آورد. از این رو نوكرهایش را فرستاد رفتند آدی و بودی را سر راه گرفتند و سوقاتیها را از دستشان گرفتند و دور انداختند. اما بودی یكی از توتكها را كش رفت و زد زیر بغلش قایم كرد. آخرش آمدند رسیدند به خانه، سلام وعلیك گفتند و نشستند. از این در و آن در صحبت كردند تا شوهر دخترشان آمد. بودی فوراً توتك را درآورد گرفت جلو دامادش و گفت: ننه ت به قربانت، یك دانه توتك را برای تو آوردهایم. زیاد پخته بودیم. سر راه دزدها و اوباش ها ریختند از دستمان گرفتند.
دختر مجال نداد. فوری توتك را از دست مادرش قاپید و انداخت بیرون جلو سگ ها. بعد شام خوردند و وقت خواب شد. دختر به كنیزهایش گفت: جای پدر و مادرم را توی اطاق هل و میخك بیندازید.
آدی و بودی نصف شبی به بوی هل و میخك بیدار شدند.
بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ میدانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: ننهاش به قربان! طفلك دختر بس كه سرش شلوغ بوده و كار داشته نتوانسته برود مستراح و مرتب برای دست به آب آمده توی این اتاق. پاشو این ها را ببریم بریزیم توی رودخانه.
آنوقت پا شدند و هر چه هل و میخك بود ریختند توی رودخانه و آمدند راحت و آسوده خوابیدند. صبح كه شد، آمدند پیش دیگران برای نان و چایی خوردن. بودی تا دخترش را دید گفت: ننهات به قربان مگر خانهی این پدر سگ باید چقدر كار كنی كه وقت نمیكنی به مستراح بروی؛ شب هم اش نجسها را بردیم و ریختیم توی رودخانه.
دختر زود جلو دهانشان را گرفت كه شوهرش نفهمد چه اتفاقی افتاده. بعد هم به نوكرهایش پول داد رفتند هل و میخك خریدند ریختند توی اتاق كه شوهر بو نبرد.
فردا شب دختر به كنیزهایش گفت كه جایشان را در اتاق آینه بند بیندازند.
باز یك وقتی از شب آدی و بودی بیدار شدند و هر چه كردند خواب به چشمشان نرفت. این بر و آن بر را نگاه كردند دیدند از هر طرف زن و مردهایی بهشان خیره شده اند. بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ میدانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: طفلك دختر ننه مرده! نگاه كن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همهشان را بزنیم بكشیم دختره نفس راحتی بكشد.
آن وقت پا شدند و هر كدام کلنگی گیر آوردند و زدند هر چه آینه بود شكستند و خرد كردند. وقتی دیدند دیگر كسی نگاهشان نمیكند، بودی گفت: نگاه كن آدی! همهشان مردند. دیگر كسی نگاه نمیكند.
بعد تا صبح خوش و شیرین خوابیدند. صبح كه پا شدند آمدند نان و چایی بخورند، بودی به دخترش گفت: طفلك دخترم؟ تو چقدر دشمن و بدخواه داشتی و ما خبر نداشتیم. شب تا صبح، مدعی كشتیم.
دختره رفت اتاق آینه را نگاه كرد دید آدی و بودی عجب دسته گلی به آب دادند. زودی نوكرهایش را فرستاد آینه بند آوردند تا هر چه زودتر اتاق را آینه ببندند كه مردش بو نبرد.
آن روز را هم شب كردند. وقت خوابیدن دختر به كنیزهایش گفت جایشان را توی اتاق غازها بیندازند.
نصف شبی غازها برای خودشان آواز میخواندند. آدی و بودی بیدار شدند و دیگر نتوانستند بخوابند. بودی گفت، آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ میدانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت ننهات روی سنگ مرده شور خانه بیفته! طفلك دختر، یعنی اینقدر كار روی سرت كوپه شده كه نمیتوانی به غازها برسی و شپش سرشان را بجویی؟ ببین آدی، حیوانكی غازها چه جوری گریه میكنند. پاشو آب داغ كنیم همهشان را بشوییم.
پا شدند توی دیگی آب داغ كردند، غازها را یكی یكی گرفتند و توی آب فرو كردند و درآوردند چیدند بیخ دیوار. آنوقت سر و صداها خوابید و بودی گفت: میبینی آدی. حیوانكیها آرام گرفتند.
صبح كه آمدند نان و چایی بخورند بودی به دخترش گفت: ننهات به قربانت دختر! توی این خراب شده چقدر باید جان بكنی كه وقت نمیكنی غازهایت را بشویی تمیز بكنی. شب آب داغ كردیم همهشان را شستیم تا گریهشان برید.
دختر دو دستی زد به سرش كه وای خدا مرگم بدهد. ذلیل شدهها مگر نمیدانید غاز شب آواز میخواند؟
باز به نوكرهایش پول داد بروند غازهای دیگری بخرند بیاورند تا شوهرش بو نبرد.
شب چهارم جای آدی و بودی را در انبار نفت انداختند. نفت را پر كرده بودند توی كوزه ها و بیخ دیوار ردیف كرده بودند.
بودی نگاهی به كوزه ها انداخت و گفت: آدی!
آدی گفت:جان آدی!
بودی گفت: طفلك دختره فهمیده كه امشب میخواهیم حمام كنیم، كوزه ها را پر آب كرده. پاشو آب گرم كنیم خودمان را بشوییم.
آن وقت پا شدند و نفت را گرم كردند و ریختند سرشان و همه جایشان را نفتی كردند و لحاف وتشكهایشان را هم. صبح مثل سگ جهنم آمدند كه چایی بخورند. دختر سر وصورت كثیفشان را دید ترسید. بودی گفت: قربانت بروم دختر! تو چقدر مهربانی. از كجا فهمیدی كه وقت حمام كردن ماست كه كوزه های پر آب را گذاشتی توی انبار؟
دختر گفت: وای خدا مرگم بدهد! ذلیل شده ها توی كوزه ها نفت بود.
بعد به نوكرهایش گفت اینها را ببرید حمام و زود برگردانید.
آدی و بودی وقتی از حمام برگشتند، دختر دیگر نگذاشت تو بیایند. همانجا دم در یك كوزه دوشاب و چند متر چیت و یك اسب بهشان داد و گفت: بس است دیگر. بروید خانهی خودتان.
آدی و بودی دوشاب و چیت و اسب را گرفتند و راه افتادند. هوا خیلی سرد بود. تف توی هوا یخ میكرد. رفتند و رفتند تا رسیدند به جایی كه زمین از زور سرما ترك خورده بود. بودی نگاهی كرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: طفلك زمین را میبینی چه جوری پاشنهاش ترك شده؟ میگویم دوشاب را بریزیم روش بلكه كمی نرم شد و خوب شد. دوشاب را ریختند توی شكاف زمین و راه افتادند. كمیكه رفتند رسیدند به بوته خاری. باد میوزید و بوتهی خار تكان تكان میخورد. بودی نگاهی كرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: حیوانكی خار را میبینی لخت ایستاده جلو سرما دارد میلرزد. بهتر نیست چیت را بیندازیم روی سرش كه سرما نخورد؟
چیت را انداختند روی سر بوتهی خار و راه افتادند. رفتند رفتند و كلاغ چلاقی دیدند كه لنگان لنگان راه میرفت. بودی نگاهی كرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: كلاغه را میبینی؟ حالا بچه هایش نشسته اند توی خانه میگویند ببینی مادرمان كجا ماند. از گرسنگی مردیم.
آدی گفت: تو میگویی چكار كنیم؟
بودی گفت: بهتر نیست اسب را بدهیم به كلاغه كه تندتر برود؟ ما پایمان سالم است، پیاده هم میتوانیم برویم.
اسب را ول كردند جلو كلاغه و راه افتادند. كمیكه راه رفتند به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی كه كله پاچه را بخوری و توی قابلمه چیز دیگری بریزی؟
بابا درویش گفت: نه بابا. مگر من بیكار بودم كه بروم كله پاچه بخورم؟
گفتند: بابا درویش!
گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی كه كیسهی پولمان را خالی كنی و جایش خرده سفال پر كنی؟
بابا درویش عصبانی شد و گفت: بروید گم شوید بابا. شماها عجب آدمهایی هستید.
آدی و بودی خوشحال شدند و گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت باز دیگر چه مرگتان است؟
گفتند: بابا درویش نروی چیت را از روی بوتهی خار برداری و اسب را از كلاغه بگیری، ها!
بابا درویش عصبانی شد و فریاد زد: گورتان را گم كنید بابا. شما خیال میكنید من خودم كار و كاسبی ندارم و همهاش بیكارم؟ گم شوید از جلو چشمم!
آدی و بودی راه افتادند. بابا درویش هم رفت وچیت و اسب را صاحب شد.
آدی و بودی وقتی به خانه شان رسیدند، قابلمه را درآوردند كه ناهار بخورند، دیدند بابا درویش كارش را كرده. از كله پاچه نشانی نیست. رفتند سراغ كیسهی پول، دیدند كه به جای پولها تویش سفال پر كرده اند.
دو دستی زدند سرشان و نشستند روی زمین.
(از کتاب افسانه های آذربایجان. به روایت صمد بهرنگی و بهروز دهقانی-چاپ ۱۳۷۹!)

