سلام

ببخشید خیلی دیر کردم.کلی درس و کلاس دارم

این بار می خوام در مورد یکی از کتاب های آقای "خالد حسینی" بنویسم.کتابی که شاید خیلی از شما ها خونده باشینش.کتاب "هزار خورشید تابان".

کتاب خیلی غم انگیزیه و واقعا اشک آدم رو درمیاره.مخصوصا این که در مورد بدبختی ها و مشکلاتیه که زن های مختلف داستان مجبور به تحمل کردنشون بودن.واقعا آدم رو تحت تاثیر قرار می دن.

داستان در مورد دختری به اسم لیلا است که با پسری به اسم طارق دوست بوده.بعد از جنگ فکر می کنه که طارق مرده و مجبور به ازدواج با پیرمردی می شه.از طرفی دیگه کتاب به شرح زندگی مریم(زن اون پیرمردی که لیلا به عنوان زن دوم باهاش ازدواج می کنه) می پردازه.مریم پدر ثروتمند داشته و مادرش خدمتکار خونه ی پدرش بوده و پدر مریم فقط گاهی به مریم سر می زده و مریم واقعا عاشقش بوده....اما بعد از اون اتفاق هایی افتاد که مریم دیگه دوستش نداشت.

دوست دارم براتون بیشتر توضیح بدم ولی واقعا غیرقابل پیش بینی بودن این کتابه که جالبه.

نقد های زیادی بر این کتاب وارد شده.بعضی مثبت و بعضی منفی.من خوندمش و هیچ کمکی بهم نکرد البته هیچ نکته ی خاصی رو شامل نمی شد ولی در کل کتاب خوبی بود.ولی خیلی غمگین بود.

اگه داستان های غمگین دوست ندارین این کتاب رو نخونین.

این عکس یه دختر افغانیه که خیلی عکس خوشگلیه و جایزه های زیادی هم برده.نگاه معصومی داره این دختر.انگار چشمهاش داره می گه:باور نمی کنم.(این عکس ربطی به کتاب نداره و تزیینیه.)

 

پی نوشت:اون کتابی که بهتون قولش رو داده بودم مطلب بعدی خواهد بود.

پی نوشت:من رفتم یه کم در مورد این عکس بالایی سرچ کردم و فهمیدم که عکاس و گروهش سال ها بعد به دنبال این دختر می گردن و پیداش می کنن.البته نمی دونن که چند سالشه.حتی خودش هم نمی دونه.۲۸ یا ۲۹ یا ۳۰ سالشه.اسمش هم "شربت گل"(یه همچین چیزی)هستش.که با رحمت گل ازدواج کرده و ۴ تا دختر داره که چهارمین دخترش فوت کرده.او آرزو دارد دخترانش تحصیلاتی که او نتوانست به دست بیاورد کسب کنند.

این هم عکسی که دوباره ازش گرفتن:

(حذف شد)