"تاماساکو" یک ناکجا آباد است. کسی نمی داند آن جا کجاست. پلیس ها و کارآگاه ها هم آن جا را پیدا نکرده اند. تنها نشانه ای که از آن داریم یک تصویر روی کارت پستالی قدیمی است. تصویر؟! تصویر یک فانوس دریایی در مه!

"جایی به نام تاماساکو" اولین مجموعه داستان "فلامک جنیدی" است. فلامک جنیدی را همه می شناسیم. بازیگر سینما٬ تلویزیون و تئاتر.

صفحه ی اول کتاب را که ورق بزنید با یادداشتی از او مواجه می شوید:

" متولد بهمن ۱۳۵۱ در تهران هستم. سال های نوجوانی به سرک کشیدن و سعی برای یادگیری هنرهای تجسمی٬ مثل نقاشی٬ نزد استاد آیدین آغداشلو و عکاسی٬ در کانون سینماگران جوان٬ گذشت.

سال ۱۳۷۲ برای ادامه ی تحصیل وارد دانشکده ی هنر و معماری در رشته ی ادبیات نمایشی شدم و به بازی در تئاتر های دانشجویی و نوشتن چند نمایشنامه ی رادیویی٬ که در رادیو اجرا شد٬ پرداختم. همچنین مدتی را هم به روزنامه نگاری و نوشتن نقد درباره ی تئاتر در صفحه ی هنری روزنامه ی آفرینش گذراندم.

سال ۱۳۷۷ با بازی در مجموعه ی تلویزیونی ۷۷ به کارگردانی آقای مهران مدیری بازیگری در تلویزیون را آغاز کردم٬ و سال ۱۳۷۹ اولین فیلم سینمایی ام را به کارگردانی آقای رضا میرکریمی به نام این جا چراغی روشن است بازی کردم. و از همان سال ها به صورت مستمر و حرفه ای به بازیگری در تلویزیون٬ سینما و تئاتر پرداخته ام.

جایی به نام تاماساکو اولین مجموعه داستانِ من است که به چاپ می رسد٬ در ادامه ی چیزی که از نوجوانی دست از سرم برنداشته."

این کتاب شامل ۷ داستان مُجَزاست و به نظرم هر کدام جذابیت های خاص خودشان را دارند! من از دو داستان بیستر از بقیه خوشم آمد. اولی داستان دختری بود که گوشواره های فیروزه٬ هدیه ی دوست پسر سابقش٬ از گوشش در نمی آمد. هر ترفندی را اجرا کرد و ...! دومی هم داستان زنی بود که می بایست از خود در برابر چیز های آسیب رسان مراقبت کند. چیز های آسیب رسان هر چیزی بودند که او را به یاد همسر سابقش می انداختند.

نکته ی بد این کتاب مبتدیانه بودن بعضی جمله بندی ها است. انگار خوب ویرایش نشده اند یا در ویرایش آن ها عجله کرده بودند. البته من خیلی سر در نمی آورم و ادعایی هم ندارم ولی این مورد کاملا به چشمم آمد.

تکه هایی از داستان های کتاب:

لباسشویی را راه بیندازد و لباس بشوید. یک عالمه لباس کثیف داشت. باید شلوار جینش را بشوید. دیروز موقع برگشتن از شرکت٬ ماشینی از کنارش رد شد و همه ی آب توی چاله ی کنار خیابان را به لباسش پاشید. پراید دودی. از وقتی رامین را ترک کرده بود چه قدر پراید دودی توی تهران زیاد شده بود. پراید دودی.

****

بی خیال کتری و گاز و فندکش می شوم. جوابش را ندهم خسته می شود ول می کند می رود. کتاب ها. احتیاط می کنم صدای کیسه را زیاد درنیاورم. می نشینم روی زمین. تکیه می دهم به دیوار. حوصله شان را ندارم. نه جومپا لاهیری٬ نه سام شامپارد٬ نه رضا قاسمی و نه بقیه. می گذارم شان روی سرامیک. کف هال. ماگم را از آب کتری پر می کنم. چای کیسه ای می اندازم توی ماگ. دکمه ی پاور کامپیوتر را می زنم.

****

... اشتباه نشود من مریض نیستم. یعنی مریض هستم. اما مریض نبودم. منظورم از این که می گویم مریض نیستم این نیست که کاملا مریض نیستم. مریض هستم اما مریضی نیستم که بخواهم به هر ضرب و زوری اشک خودم را دربیاورم. یعنی در یک کلام مازوخیسم ندارم. این یک قلم را دیگر روانپزشکم هم به من نچسبانده. پیشاپیش گفتم شما این کار را نکنید که هیچ رقم توی کتم نمی رود...

این کتاب را نشر چشمه منتشر کرده. چاپ اول (زمستان ۱۳۹۰)٬ ۲۴۰۰ تومان.

دیگران درباره ی این کتاب چه نوشته اند:

امروز لی لی چی می خونه؟

یزد فردا

بالکن/ الاهه علی خانی