آیدا نیست

آیدا نیست

سینا دادخواه

آیدا دو هفته است ترکم کرده. این را تصویر کلیشه ای ظرف های تلنبار و خانه ی بو گرفته می گوید. لج بازی محض. سفر به دوبی برای مصاحبه ی شرکت نفت دهنده ی هندی. تازه آشتی کرده بودیم که هوایی شد. ایمیل را برایم خواند و گفت فرصت استثنایی پیش آمده. گفتم: "چرا به من نگفته بودی فرم پر کردی؟" چیزی نگفت. دعوایمان شد. توی خانه دنبالش دویدم. خودم هم نمی دانستم شوخی است یا جدی٬ گرگم به هواست یا هوای گرگ آلود. پایم گرفت به نیم پله ی هال. با سر رفتم توی سرامیک و جای سر٬ پایم شکست. آیدا دو روز پیشم ماند و بعد رفت. توی فرودگاه بدرقه اش نکردم. از دستش دلخور بودم. کاش اقلا آیدا بود تا روی گچ٬ اشعار سپیدٍ من در آوردی می نوشت. خودم هم نمی دانم چرا یک هو نظم همه چیز به هم ریخت. کارم شده نشستن جلوی ماشین لباسشویی و خیره شدن به چرخیدن مدام لباس ها و بعد لباس ها را با حوصله روی رخت آویز پهن کردن. تنهایی محض یعنی جرقابه های سیاه عرقگیر و جوراب. سرگرمی دیگری هم برای خودم درست کرده ام. روی حاشیه ی فرش دستباف با پای شکسته لی لی می روم. نباید از خط بیرون بزنم ولی پایم چندان به فرمانم نیست.

تلفن زنگ می زند. نمی خواهم بردارم ولی بی اختیار خیز بر می دارم. حتما آیداست. شماره ناشناس است. می گویم: "الو...الو" اما فقط صدای نفس کشیدن می شنوم... "آیدا خودتی؟ چه عجب٬ چرا حرف نمی زنی؟..." تماس قطع می شود. گوش به زنگی٬ همان چشم به راهی است و انگار مزاحم تلفنی چنان چشم به راهی ای در صدایم می بیند که گوشی را می گذارد.

وقتی خانه٬ ماندن ندارد٬ خیابان مثل ماسک اکسیژن در آخرین تنفس مسلولان٬ خاطرات سلامتی را احضار می کد. از سلامی مطبوع در هایلند تا خدانگهدار سخیف در پارکینگ فرودگاه و هجوم وحشیانه ی بی آیدایی. فقط سه سال طول کشید. یادش به خیر آغاز رویایی ما. هیچ زنی توی زندگی ام نبود ولی می خواستم همین طوری برای روز زن عطر بخرم. یا پولداری و تنها یا بی پولی و عاشق و من آن موقع خوب پول در می آوردم. توی هایلند از آیدای فروشنده راهنمایی خواستم. چند تایی پیشنهاد داد. نمی دانم توی نگاه اش چی دیدم یا پشت چشم هایم چه آب و هوایی درگرفت که با لحن خودمانی گفتم: " خودت بودی کدوم رو انتخاب می کردی؟" آخر شب بود. داشتند فروشگاه را می بستند. با مٍن و مٍنی ملیح گفت فلان عطر. بی هیچ سوال دیگری فلان عطر را خریدم و زدم بیرون و توی تاریکی خیابان ایستادم. چه شبی. چه آب و هوای معتدلی. برای اولین بار از بازی های بی انتهای ابلهانه ام جواب گرفتم. بیست دقیقه ی تمام منتظر ماندم چراغ های فروشگاه نیمه خاموش بشوند. رنو پنجِ آبی آسمانی٬ آن سمت خیابان پارک بود. آیدا با همکارش خداحافظی کرد و رفت طرف ماشینش. نمی دانستم دارم چه کار می کنم. مثل گدای خیابان خواب رفتم جلو و جعبه ی عطر را باز کردم و چند بار پاشیدم روی شیشه ی ترک برداشته ی رنو. آیدا خندید. برف پاک کن را زد. بوی فلان عطر پیچید و چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم. دورِ تند ماه عسل در شیراز. صبحانه پای تخت جمشید و چکیدن قطره ی مربای هویج روی مانتوی آیدا. دعوا با رسپشن هتل هما. سالگرد ازدواجمان که می رسید مثل روز عروسی ماشین مان را گل می زدیم و لباس های عروس دامادی مان را تن می کردیم و می زدیم به خیابان٬ ماشین ها بی خبر برایمان بوق می زدند. آیدا قصه ی زندگی اش را برایم آهسته رو می کرد. پدر و مادرش یک جوری بودند. منزوی و خاص و خل وضع. ویلای بزرگی نزدیک گرگان داشتند و تویش مجسمه های چوبی می ساختند و نمی فروختند و مثل شحنه ی قبرستان پخش شان می کردند میان درخت های باغ. می گفت پدر و مادرش را دوست ندارد و آن ها هم. اما توی یک میلیون یکی مثل پدربزرگ پیدا نمی شود. چند سالی است آسایشگاه سالمندان زندگی می کند. خیلی زود به این نتیجه رسیدیم از خانواده هایمان چیزی نگوییم. زندگی بی دردسر گیاهی. همین که نور و آب برسد کافی است. توی خودمان بودیم و حسابی خوش می گذشت....

بخشی از داستان کوتاه " آیدا نیست "٬ نوشته ی "سینا دادخواه"٬ ماهنامه ی همشهری داستان٬ مرداد ۱۳۹۱

پی نوشت: می خواستم کل داستان رو بنویسم ولی فکر کردم از حوصله تون خارج باشه که همه اش رو بخونید و دلیل دیگه هم این بود که فکر کردم یه جورایی نامردیه در حق نویسنده ی داستان که کافیه با یه سرچ کوچک به این جا برسه و حسابی عصبانی بشه :)

پی نوشت: به خانواده هایی که عزیزان٬ زندگی و آرزوهاشون رو در زلزله ی اخیر از دست دادن تسلیت می گم... :(

 

سه کتاب برتر سال 1388 از نظر ناز!

دوست وبلاگی خوبم خانم شهلا شهابیان وبلاگ خوابگرد رو بهم معرفی کردند و طبق نظرسنجی که در این جا برگزار می کنند از من خواستند تا در نظرسنجی شرکت کنم. من هم سه کتابی رو که در سال ۱۳۸۸ منتشر شدند و بیشتر دوست دارم رو به ترتیب می گم! (کتاب ها حتما باید برای اولین بار در سال ۱۳۸۸ منتشر شده باشند!)

۱. یوسف آباد خیابان سی و سوم/سینا دادخواه

کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم یکی از کتاب هایی بود که از خوندنش خیلی لذت بردم! هرچند بیشتر نقد هایی که خوندم درباره ی این بود که این کتاب فقط برای تهرانی ها جذاب هست و به چهار شخصیت اصلی کتاب اون طور که باید پرداخته نشده و... ولی نمی دونم چرا از خوندن این کتاب این همه لذت بردم! شاید چون خرید کردن و جزییات رو خیلی دوست دارم! شاید هم چون می فهمیدم چی می گفتن... نمی دونم!

بخش هایی از کتاب:

((سامان، برای آخرین بار از خودت بپرس این جا توی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژ ها می رسند.همه ی رودها به اقیانوس می رسند.من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه می کنم؟))

((  (لیلا به خود می گوید):من کاری به پسرت ندارم.دست از سرم بردار.تهران شب است، جایی که پسرت زندگی می کند حالا لنگ ظهر است.من تا به حال به نامه های پسرت جواب نداده ام.چرا راحتم نمی گذاری؟برادرانت اعدام شده اند به من چه مربوط؟ببین!مانتو سفید و صورتی می پوشم.برای خودم یک خانه ی کوچک توی توانیر اجاره کرده ام و شوهرم را هم طلاق داده ام....))

((   (ندا به خود می گوید):از طبیعت بدم می آید.می خواهم مهندس عمران بشوم تا محیط زیست را نابود کنم.می روم و بزرگترین off shore بتنی را در سواحل خلیج می سازم تا اکوسیستم حسابی قاراش میش بشود و به هم بخورد و همه ی جانداران دریایی بمیرند.نهنگ ها هم بمیرند و روزنامه ها الکی بنویسند نهنگ ها هم خودکشی می کنند ولی کار کار off shore بتنی من باشد.شاهکار سازه ای من.چرا فقط جنوب؟ توی جنگل های شما ویلا می سازم و برای هر ویلا هزار تا درخت قطع می کنم.گور پدر اکو سیستم و طبیعت بکر و گونه های نادر جانوری..... ))

 

 

۲.چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس/ بهاره رهنما

پایه ی اصلی داستان های  "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" یه موضوعه: خیانت!

زن های داستان اغلب قربانی خیانت هستند و ناراحت اند... و سعی می کنند که نشان ندهند ناراحت اند ولی در واقع نشان می دهند که ناراحت اند...

یادم میاد وقتی یکی از دوستام این کتاب رو خونده بود و بعدش شروع کردیم به صحبت درباره ی این کتاب بهم گفت : ناز داستان های این کتاب خیلی ناراحت کننده اند و لزومی نداره که ما انقدر ناراحت بشیم!

نمی دونم شاید من از ناراحت شدن خوشم میاد:)

بخشی از کتاب:

(( مادر من زن پر طرفداری بود ، یادم نیست که از کی اما از وقتی خیلی کوچک بودم این را میدانستم .موهای بلند طلایی داشت که همیشه تابدار بود و کسی باور نمیکرد که این رنگ طبیعی موهای اوست ،پوستش سرخ وسفید بود و کنار لب هایش وقتی می خندید چال می افتاد مژه های فر خورده پری داشت که رنگ چشمهای عسلی اش را پنهان می کرد بلند قد بود و همیشه کمی فربه ،صدایش بلند و دورگه بود و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه می ترسیدم نفسش را بند بیاورد ،خوش صحبت بود و عاشق جمع ،با این که دبیر مدرسه بود و ادبیات درس میداد و همیشه به جز تابستان ها تا ظهر خانه نبود اما زبانزد بود به مهمان نوازی وخانه کودکی و خاطرات کودکی من پر است از تصویر آدم های جورو واجوری که کماکان همیشه مهمان خانه ما بودند...))

 

 

۳. من گنجشک نیستم/ مصطفی مستور

داستان مردی است که همسرش را (در حال زایمان) و فرزندش را از دست داده و به ناراحتی های روانی دچار شده... خواهرش او را به یک مجتمع درمانی سپرده و مرد دوستانی پیدا می کند...! همین کافیست دیگر برای خواندنش!

بخشی از کتاب:

((دیگر من نیستم. یعنی نمی‌خواهم باشم. می‌خوام استعفا بدم. از آدم بودن. ازاین که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو گوش دارم. از خودم متنفرم. کاش می‌شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی‌خاک باغچه. کاش می‌شد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضی‌های دوپای بوگندو ... ))

 

مرسی از خوابگرد بابت برگزاری این نظرسنجی!

یوسف آباد،خیابان سی و سوم

به پیشنهاد تعداد بی شماری از دوستان وبلاگنویس، تصمیم گرفتم که اسم این کتاب رو هم در لیست کتاب هایی که باید در شهر کتاب دنبالشون بگردم، بنویسم.بالاخره تعطیلات تابستونی نصفه نیمه ی من هم شروع شد و رفتم شهر کتاب.کتاب رو خریدم و خوندمش.اگه بخوام یه جمله در مورد کتاب بسازم،اینه:"کتابی که با روح و روان و منطق شما بازی می کند!"

کتاب فوق العاده بود.خیلی فوق العاده بود.وقتی سن نویسنده ی کتاب رو دیدم، بیشتر تعجب کردم.از یه پسر دهه ی شصتی تا حالا همچین کتاب هایی دیده نشده بود.اسم نویسنده " سینا دادخواه " ست.یه کتابی که هم عاشقانه است و هم نیست.

 

کتاب چهار بخش داره و هر بخش یک راوی.هر چهار نفر آدم هایی هستن که با هم در ارتباطن.سامان، لیلا، حامد و ندا.نویسنده خیابان ها و پاساژ های تهران رو انقدر خوب توصیف کرده که واقعا فکر کردم دارم تو تهران قدم می زنم.

سامان، نفر هفدهم کنکور هنر و عشق عکاسی.لیلا دختر محجبه ی قبل از انقلاب که بعد ها به دلیل طلاقش توسط خانواده ش طرد شد و امروز مانتو ی سفید و صورتی می پوشد، حامد معلم زبانی که در کانون زبان تدریس می کند و لهجه ش حسابی امریکنِ امریکن است چون سال ها در نیویورک زندگی می کرده، ندا دانشجوی عمران در دانشگاه تهران است و می خواهد همه جا خانه بسازد و از طبیعت انتقام بگیر. چرا که طبیعت برادرش را از او گرفت.

همه ی قسمت های کتاب برام جالب بود.وقتی سامان از مارک بازی و برند ها صحبت می کرد، وقتی در مورد رویای جهانی مارک ها صحبت می کرد که مثلا الان چند نفر دارن مثه خود آدم از یه مارک معروف استفاده می کنن.وقتی می گوید: " سامان، برای آخرین بار از خودت بپرس این جا توی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژ ها می رسند.همه ی رودها به اقیانوس می رسند.من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه می کنم؟ "

وقتی لیلا خیلی بی پروا از عشق قدیمیش حرف می زد.می گفت که چون خانواده ش مذهبی بودن عشقش رو از دست داده برای بیست سال.چون خانواده ی عشقش به خاطر چادرش از او بدشان میامد.حتی بعد از ۲۰ سال تغییر در دلش به مادر آن عش قدیمی این طور می گوید: " من کاری به پسرت ندارم.دست از سرم بردار.تهران شب است، جایی که پسرت زندگی می کند حالا لنگ ظهر است.من تا به حال به نامه های پسرت جواب نداده ام.چرا راحتم نمی گذاری؟برادرانت اعدام شده اند به من چه مربوط؟ببین!مانتو سفید و صورتی می پوشم.برای خودم یک خانه ی کوچک توی توانیر اجاره کرده ام و شوهرم را هم طلاق داده ام...."

حامد نجات، معلم زبان و عکاس مشهور. آدمی متفاوت. خاص به معنای واقعی. هر چند از "مخصوص" بودن خوشم نمی آید ولی شخصیت او را دوست دارم! کسی که سعی می کند با بازی کلمات دیگران را مطیع خودش کند.هر چند کم جرئت است.کلمات او را نجات می دهند!

و ندا.ندا یک دختر عادی ست.از همان ها که من دوست دارم! رک و راحت.بی خیال.موسیقی او را از هر سکوتی نجات می دهد.حتی وقتی برای اولین بار دیت دارد.او راحت می گوید.از این که کلاسش را می پیچاند.از این که به مادرش دروغ می گوید و آخرش خیلی راحت می گوید: " خالی بستم! ".

ندا می گوید: " از طبیعت بدم می آید.می خواهم مهندس عمران بشوم تا محیط زیست را نابود کنم.می روم و بزرگترین off shore بتنی را در سواحل خلیج می سازم تا اکوسیستم حسابی قاراش میش بشود و به هم بخورد و همه ی جانداران دریایی بمیرند.نهنگ ها هم بمیرند و روزنامه ها الکی بنویسند نهنگ ها هم خودکشی می کنند ولی کار کار off shore بتنی من باشد.شاهکار سازه ای من.چرا فقط جنوب؟ توی جنگل های شما ویلا می سازم و برای هر ویلا هزار تا درخت قطع می کنم.گور پدر اکو سیستم و طبیعت بکر و گونه های نادر جانوری..... "

و این گونه بود که کتاب "یوسف آباد،خیابان سی و سوم" شد یکی از کتاب های مورد علاقه ی من.حتما این کتاب رو بخونین.باید این کتاب رو احساس کرد.

این بار کافه نداریم.راستش تازه اومدم خونه و خسته هستم.

بالاخره باید هر جور نقدی رو خوند.پس نقد های زیر رو حتما حتما بخونین:

یادداشت رمز آشوب درباره ی این کتاب

یادداشت فرانک درباره ی این کتاب

یادداشت قهوه و سیگار درباره ی این کتاب

یادداشت روزبه درباره ی این کتاب

یادداشت اراجیف مزمن درباره ی این کتاب

یادداشت اواخر اردیبهشت عزیزم درباره ی این کتاب

مصاحبه ی نازنین متین نیا با سینا دادخواه