می خوام در مورد جدید ترین کتاب " مصطفی مستور " بنویسم. این کتاب کمی با کتاب های قبلی آقای مستور متفاوته. نثر تقریبا همون نثره. تعدادی پاورقی به پایین صفحات اضافه شده که به نظرم خیلی جالبه. در هر داستانی و در هر کتابی تعدادی شخصیت گذرا و کاملا غیر اصلی هم وجود داره... در این کتاب٬ اسم این اشخاص و خلاصه ای از زندگی آن ها در پاورقی آورده شده و اغلب گفته شده که درباره ی این شخصیت در کدام کتاب مستور قبلا نوشته شده است! و نکته ی دیگر هم این است که مانند کتاب های قبلی به زیر و بم تهران پرداخته شده!

نوید٬ رحمت و نگار برادر و خواهر هستند. نوید مکانیک دانشگاه تهران را رها کرده و الهیات خوانده. نگار تنها ۱۹ سال دارد و دانشجوی عکاسی است. رحمت دچار اختلالات ذهنی است٬ در ۸ سالگی مانده.

داستان از قسمتی روایت می شود که پدر با نوید تماس می گیرد و می گوید نگار شب به خانه بر نگشته و تلفن همراهش هم خاموش کرده است. پس از آن نوید در ذهنش شروع به روایت های مختلفی از زندگی خود می کند. از الیاس٬ پری٬ مادر و ... می گوید... از داستان های کودکانه ای که باید به سبب شغلش بخواند... از نگار... از رحمت می گوید...

نوشته ی پشت جلد کتاب:

" قبل از هر چیز باید بگم احتمالا از این داستان خوش‌تون نمی‌آد. اما به قول یحیی سورآبادی‌، همون که برای بچه‌ها قصه می‌نویسه‌، گاهی از چیزی که امروز خوش‌تون نمی‌آد، ممکنه فردا خوش‌تون بیاد. اگه از اون آدم‌هایی هستید که می‌تونید تا فردا صبر کنید‌، گمونم بد نیست داستان رو بخونید. جدی می‌گم. نوشتنش یکی دو سال طول کشیده؛ اما شرط می‌بندم خوندن‌اش بیش‌تر از یکی دو ساعت وقت‌تون رو نگیره‌؛ به اندازه‌ی دیدن یکی از همین فیلم‌های سینما و تلویزیون‌، مثلا. یا تماشای مسابقه‌ی فوتبالی‌، بوکسی چیزی‌. من به سهم خودم سعی‌کرده‌ام خیلی زود سر و ته قضیه رو هم بیارم تا کل مصیبت خوندن توی بعدازظهر یک روز تعطیل تموم بشه... "

مثل سایر کتاب های مستور٬ این کتاب را هم " نشر مرکز " منتشر کرده. قیمت کتاب ۴۲۰۰ تومان بود (احتمالا الان بیشتره! ).

دیگران درباره ی این کتاب چه گفته اند:

ایسنا

تسنیم، چشمه ی بهشتی

آن قصه ی دیگر

خیال خواب

روبان ماه (ناز: حتما بخونید!)

عنبر افشان

پی نوشت: دوستانی که با سرچ "وبلاگ خانم رهنما+ نقد کتاب خانم رهنما+ کتاب تارک دنیا مورد نیاز است! " به وبلاگ من رسیدید و خصوصی ازم پرسیدید و آدرس نذاشتید و دوست دارید که نقدهای خانم رهنما درباره ی کتاب های مختلف رو بخونید٬ باید بگم که من از ایشون سوال کردم و گفتن که می تونید نوشته هاشون رو چهارشنبه ها در روزنامه ی شرق مطالعه کنید.

پی نوشت: کسی می دونه چرا وبلاگ "توکای مقدس" غیر فعال شده و کامنت ها رو چند ماهه تایید نمی کنه؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 14:17 توسط نون |

دوست وبلاگی خوبم خانم شهلا شهابیان وبلاگ خوابگرد رو بهم معرفی کردند و طبق نظرسنجی که در این جا برگزار می کنند از من خواستند تا در نظرسنجی شرکت کنم. من هم سه کتابی رو که در سال ۱۳۸۸ منتشر شدند و بیشتر دوست دارم رو به ترتیب می گم! (کتاب ها حتما باید برای اولین بار در سال ۱۳۸۸ منتشر شده باشند!)

۱. یوسف آباد خیابان سی و سوم/سینا دادخواه

کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم یکی از کتاب هایی بود که از خوندنش خیلی لذت بردم! هرچند بیشتر نقد هایی که خوندم درباره ی این بود که این کتاب فقط برای تهرانی ها جذاب هست و به چهار شخصیت اصلی کتاب اون طور که باید پرداخته نشده و... ولی نمی دونم چرا از خوندن این کتاب این همه لذت بردم! شاید چون خرید کردن و جزییات رو خیلی دوست دارم! شاید هم چون می فهمیدم چی می گفتن... نمی دونم!

بخش هایی از کتاب:

((سامان، برای آخرین بار از خودت بپرس این جا توی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژ ها می رسند.همه ی رودها به اقیانوس می رسند.من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه می کنم؟))

((  (لیلا به خود می گوید):من کاری به پسرت ندارم.دست از سرم بردار.تهران شب است، جایی که پسرت زندگی می کند حالا لنگ ظهر است.من تا به حال به نامه های پسرت جواب نداده ام.چرا راحتم نمی گذاری؟برادرانت اعدام شده اند به من چه مربوط؟ببین!مانتو سفید و صورتی می پوشم.برای خودم یک خانه ی کوچک توی توانیر اجاره کرده ام و شوهرم را هم طلاق داده ام....))

((   (ندا به خود می گوید):از طبیعت بدم می آید.می خواهم مهندس عمران بشوم تا محیط زیست را نابود کنم.می روم و بزرگترین off shore بتنی را در سواحل خلیج می سازم تا اکوسیستم حسابی قاراش میش بشود و به هم بخورد و همه ی جانداران دریایی بمیرند.نهنگ ها هم بمیرند و روزنامه ها الکی بنویسند نهنگ ها هم خودکشی می کنند ولی کار کار off shore بتنی من باشد.شاهکار سازه ای من.چرا فقط جنوب؟ توی جنگل های شما ویلا می سازم و برای هر ویلا هزار تا درخت قطع می کنم.گور پدر اکو سیستم و طبیعت بکر و گونه های نادر جانوری..... ))

 

 

۲.چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس/ بهاره رهنما

پایه ی اصلی داستان های  "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" یه موضوعه: خیانت!

زن های داستان اغلب قربانی خیانت هستند و ناراحت اند... و سعی می کنند که نشان ندهند ناراحت اند ولی در واقع نشان می دهند که ناراحت اند...

یادم میاد وقتی یکی از دوستام این کتاب رو خونده بود و بعدش شروع کردیم به صحبت درباره ی این کتاب بهم گفت : ناز داستان های این کتاب خیلی ناراحت کننده اند و لزومی نداره که ما انقدر ناراحت بشیم!

نمی دونم شاید من از ناراحت شدن خوشم میاد:)

بخشی از کتاب:

(( مادر من زن پر طرفداری بود ، یادم نیست که از کی اما از وقتی خیلی کوچک بودم این را میدانستم .موهای بلند طلایی داشت که همیشه تابدار بود و کسی باور نمیکرد که این رنگ طبیعی موهای اوست ،پوستش سرخ وسفید بود و کنار لب هایش وقتی می خندید چال می افتاد مژه های فر خورده پری داشت که رنگ چشمهای عسلی اش را پنهان می کرد بلند قد بود و همیشه کمی فربه ،صدایش بلند و دورگه بود و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه می ترسیدم نفسش را بند بیاورد ،خوش صحبت بود و عاشق جمع ،با این که دبیر مدرسه بود و ادبیات درس میداد و همیشه به جز تابستان ها تا ظهر خانه نبود اما زبانزد بود به مهمان نوازی وخانه کودکی و خاطرات کودکی من پر است از تصویر آدم های جورو واجوری که کماکان همیشه مهمان خانه ما بودند...))

 

 

۳. من گنجشک نیستم/ مصطفی مستور

داستان مردی است که همسرش را (در حال زایمان) و فرزندش را از دست داده و به ناراحتی های روانی دچار شده... خواهرش او را به یک مجتمع درمانی سپرده و مرد دوستانی پیدا می کند...! همین کافیست دیگر برای خواندنش!

بخشی از کتاب:

((دیگر من نیستم. یعنی نمی‌خواهم باشم. می‌خوام استعفا بدم. از آدم بودن. ازاین که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو گوش دارم. از خودم متنفرم. کاش می‌شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی‌خاک باغچه. کاش می‌شد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضی‌های دوپای بوگندو ... ))

 

مرسی از خوابگرد بابت برگزاری این نظرسنجی!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 20:4 توسط نون |

چه چیزی لذت بخش تر از خوندن کتابی از بهاره رهنما تو یه عصر سوت و کور نوروزی!

و لذت بخش تر از اون این بود که مجموعه ای از هفت سال وبلاگ نویسی بهاره رهنما رو می خوندم! (نمی شه بهار بیاد و من یه کتاب از بهاره رهنما نخونم)

بهاره رهنما در ابتدای کتاب از پیمان قاسم خانی که " از دنیای مجازی بیزار است " و از فریدون عمو زاده ی خلیلی که " این گونه نوشتن را از او دارد " و همه ی کسانی که در شکل گیری این یادداشت ها سهم داشتند... " حتی آن ها که باعث شدند کامنتدونی را ببندد " ... تشکر کرده...

بعد در مقدمه گفته است که ۹ سال است وبلاگ نویسی می کند! ولی  در دو سال اول برخورد هایی دیده که از وبلاگ نویسی منصرف شده! و بعد از مدتی حس می کند که " نباید میدان را خالی کنی! " و این گونه بود که نوشت و نوشت و بعد از ۷ سال وبلاگ نویسی تصمیم به چاپ این کتاب گرفت!

کتاب را که می خواندم کاملا متوجه عوض شدن تاریخ می شدم! و فهمیدم که بهاره رهنما خیلی زیاد وابسته به خاطراتش است! خیلی زیاد! و احساساتی هم هست!

وقتی یکی از داستان ها رو می خوندم واقعا من هم احساساتی شدم و یاد حرف پریا (دختر رهنما) افتادم که چند صفحه قبل به رهنما گفته بود: " توأم که واسه همه چیز گریه می کنی! " و من ناخودآگاه خنده ام گرفت از این جمله ی پریا ی کوچک آن روزها :)

دلم می خواد حتما یکی از پست های وبلاگش رو بخونید. ولی در معرفی وبلاگ بهاره رهنما نوشته شده که استفاده از مطالب وبلاگ نیاز به مجوز داره... من این نوشته رو که خیلی خیلی دوست دارم با ذکر منبع برای شما می ذارم. امیدوارم ناراحت نشه.

 

Bahareh Rahnama.jpg

 

((  "کافه سویای محبوب من"

 چهارسالی که با آرزو گذراندم از بهترین روزهای عمرم بود .

پل آشنایی ما دنیایی بود به نام:

"داستان".

هیچ وقت ذوقم را از این که داستانی را که به او داده بودم خواند یادم نمیرود

 نه گذاشت و نه برداشت  گفت :"اشکم رو در آوردی بهار."! 

و من از اینکه اعتراف کرد که موقع خواندن داستانم اشکش ریخته دلم زیرو رو شد……..

از بین خاطرات بسیار این سال ها که هم آرزو دارم روزی باشد که بی آنها سر کنم هم نمیتوانم بدون آنها سر کنم یکی عوض شدن کیف های آرایش ما در توالت دانشکده ادبیات بود که چون هردو باهم خریده بودیم و کیف ها مثل هم بود  و برای بیرون زدن از دانشگاه عجله داشتیم این اتفاق افتاد وهردو تا دوروز بعد دستمان ماند تو حنا . چون آرزو به شدت سبزه بود ومشکی و من زیادی سفید و روشن  و هیچکدام از سایه ها و رنگهای جعبه ما به درد هم نمیخورد و این شد مایه خنده دوروز بعد ما که در دانشگاه هم را دیدیم و کلی غش و ریسه رفتیم!

  و بماند ماجرای سنگهای چادویی ما که من هنوز دارمش!

 و ماجرای گشت انتظامی که ما  را در میدان فردوسی گرفت و ترسیدن آرزو که تنها واکنشش خنده و خنده و خنده بود!

 بماند و بماند آکاردیون و ترانه : وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد !!

وبماند تولد آبان ماهی او و رفتن دی ماهی اش!

 و بماند و بماند و بماند که هرگز روزی نیست بی این ها سر کنم  و گاه آرزوی فراموشی دارمشان.

 و بماند این شباهت های ناگزیر تقدیر که آرزو را با آرزو هایم شبیه کرده بود....

 بماند که او  کوهن دوست داشت وگلستان و کوه وعکاسی و مجله فیلم آن روزها!

 و البته حلوایی که من میپختم و همیشه میگفت : "ازاونی هم که مامانم میپزه خوشمزه تره."

و هیچکدام از این ها بهم ربطی ندارد اما آرزو دوستشان داشت...

 و اولین رستورانی که باهم رفتیم چلو کبابی نکیسا بود در کوچه پس کوچه های کریمخان.

 و شکلاتی که هر دو دوست داشتیم تابلرون سفید بود!

 و آبنباتمان آبنبات تند دارچینی صورتی رنگ ریز!

 و کتاب نرودا را حفظ بودبم: "هوارا از من بگیر خنده ات را نه  تا چشم از دنیا نبندم."

و شب شام غریبان و شمع روشن کردنمان در امامزاده صالح !

ماشین قدیمی سرهنگ پدر آرزو که  این روزها وسط رمان من جا خوش کرده !

و بماند که آخرین دیدار ما در تیاتر بود و........

 وای خدایا بعد این همه سال این همه نشانی هنوز را چه کنم ؟ !

همه این بماند ها به کنار و این که من هیچ جمعه ای جرات نکردم به کافه سویا بروم هم کنار.  اما این بار  بچه های دانشگاه ادبیات نه در منزل دکتر مصفای نازنین نه در خانه خانم دکتر مستشارنیای سخت گیر و دوست داشتنی که در خانه یکتا دور هم جمع شده اند و جمعه است و جمعه ای سخت ابری و من دلتنگ و خسته ام و میترسم میدانم که خانه یکتا ته کوچه ایست که کافه سویا  سر آن کوچه است و یکتا ده بار تاکید کرده که:" باید بیایی بچه ها دلتنگ دیدنتند و فلانی و فلانی را هم پیدا کردیم و چنین و چنان" و من خر میشوم  وبا ماشین بزرگی که به شیشه اش پر سبز عطر نیناریچی سال های دورم تاب میخورد و عقب شیشه اش قلب سرخ بزرگی است راه می افتم و هی به خودم نهیب میزنم که خوب آرزویی دیگر در کار نیست اما من آدم عاقلی شده ام و هوای احساساتم را دارم و میروم ته کوچه مهمانی بر و بچه های ادبیات و میخندم و دلم هم در این جمعه ابری باز میشود .

اما همیشه پیش بینی های این گونه من کاملا برعکس از آب در میاید هرگز تیتر مصاحبه ام با مجله فیلم را یادم نمیرود "آرزو های برعکس یک دختر خرافاتی " گفته بودم که چقدر خدا خوب میداند که من کم عقلم و به همین خاطر مرتب برعکس آرزو هایم را مستجاب میکند دارم به تیتر مجله فیلم سال های دور فکر میکنم که میبینم جلوی کافه سویا ایستاده ام !!!

کی و کجا ماشین را پارک کرده ام؟ نمیدانم .

مرد قهوه چی میشناستم و میگوید که: همه این مدت کارهایم را دنبال کرده و نوشته هایم را خوانده و این روزها اعتماد ملی میخواند فقط! و بعد همه این هابا صدایی آرام سراغ دوستم را میگیردو من میگویم :"آرزو مدت هاست که مرده."

 بهت زده نگاهم میکند. هق هق گریه امانم نمیدهد همه رنگهای صورتم با اشک در هم رفته اند. به قول آرزو شده ام مثل کیک خامه ای!

 شماره یکتا روی گوشی ام می افتد ریجکتش میکنم .به هدایت قهوه چی میروم پشت همان میز مینشینم روبرویم مرد قهوه چی با سکوت قشنگش نشسته و من آب پرتقال مرحمتی او را در میان بغضی غریب به زور فرو میدهم .

پول آب پرتقال را حساب نمیکند .

برمیگردم خانه کسی در ماشینم میخواند:"و یاد مهر تو ای مهربان تر از خورشید" 

و پرهای سبز عطر نیناریچی با سرعت میرقصند. ))

 

انتشارات حوض نقره این کتاب رو به قیمت ۳۵۰۰ تومان منتشر کرده.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 11:51 توسط نون |

بهاره رهنما (زاده 1352  در اراک ) بازیگران زن ایرانی است. او لیسانس حقوق قضایی را از دانشگاه آزاد گرفته‌است. همسر او پیمان قاسم خانی نویسنده سینما است. این زوج دختری به نام پریا قاسم خانی دارند که تجربه حضور در تئاتر «پنجره‌ها» و فیلم سینمایی بانو را دارد.

وی در در وبنوشت شخصی خود و مدتی در نشریهٔ چلچراغ می‌نوشت.

منبع:ویکی پدیا                                          


سلام!

 تولدم بودو خواهرم سه تا کتاب باحال بهم کادو داد.2 تاش رو خوندم و یک کتاب مونده.

امروز می خوام در مورد اولین کتابی که خوندم بنویسم!

یه کتابی که تقریبا تازه منتشر شده!(چاپ اول تابستان 1388 ولی مال من چاپ سوم پاییز 1388هستش.)

نویسنده کتاب،خانمیه که همتون می شناسینش!

"بهاره رهنما"!!!!

اسم کتاب هم خیلی جالبه:"چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس"

این کتاب حاوی چند تا داستان کوتاهه که اون ها هم اسم های جالبی دارن!(تو خفه میشی یا من؟-گروه اکثریت-ماما عاشق لاک قرمز بود و...)

 

پشت جلد رو بخونین (بخشی از کتاب) :

"مادر من زن پرطرفداری بود.یادم نیست از کِی،اما از وقتی خیلی کوچک بودم این را می دانستم.موهای بلند طلایی یی داشت که همیشه تاب دار بود و کسی باور نمی کرد که این رنگ طبیعی موهای اوست.پوستش سرخ و سفید بود و کنار لب هایش،وقتی می خندید،چال می افتاد.مژه های فرخورده ی پُری داشت که رنگ چشم های عسلی اش را پنهان می کرد.بلند قد بود و همیشه کمی توپُر.صدایش بلند و دورگه و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه می ترسیدم نفسش را بند بیاورد."

 

 

اگه خوندن داستان های کوتاه و مدرن رو دوست دارین،حتما این کتاب رو بخونین.

این کتاب رو "نشر چشمه" با قیمت 2200 تومان به بازار عرضه کرده.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:45 توسط نون |