سلام

خوب هستین؟تعطیلات نوروز خوش می گذره؟امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشین.گفته بودم که با کتاب هایی مناسب نوروز میام.امروز با دو تا کتاب خوب برای این ایام اومدم.امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین.

کتاب اول

نام کتاب:"بازی با کاغذ"

مولف:"بهرام داریانی"

ناشر:"کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان"

درباره ی کتاب:"بازی با کاغذ نام یک سرگرمی است که در آن تنها با تا کردن یک تکه کاغذ بدون نیاز به بریدن و چسب زدن(مگر در بعضی موارد)می توانید شکلهای زیبایی درست کنید.

بازی با کاغذ فقط یک سرگرمی نیست.هنر و فنی است که در رشد فکری و افزایش دقت و مهارت شما کودکان و نوجوانان موثر است."

نظر من:"من این کتاب رو برای ایام نوروز انتخاب کردم چون به نظرم با استفاده از طرح های داخل کتاب می تونیم از وقت های مرده در ایام تعطیلات(که کم هم نیستند)استفاده کنیم.لازم به ذکر که این کتاب داخل یه کاور پلاستیکی هستش و داخل اون هم یه بسته کاغذ رنگی با قطع های مناسب و رنگ های واقعا جالب!

امیدوارم این کتاب رو تهیه کنین و ازش لذت ببرین!"

 

 

کتاب دوم

نام کتاب:"من و دوست غولم"

نویسنده و تصویرگر:"شل سیلور استاین"

مترجم:"منیژه گازرانی"

ناشر:"چشمه"

نوبت چاپ:"دهم"

درباره ی کتاب:"شل سیلور استاین شاعر و قصه پرداز و نقاش است.آواز می خواند و گیتار می نوازد.او عمق لطافت و زیبایی و شیرینی و سادگی و صداقت دنیای کودکان را درک می کند.به آن عشق می ورزد و محترم اش می شمارد و واقعیات تلخ و گزنده و سمج زندگی روزمره را با ظرافت و با طنزی به همان اندازه تلخ و گزنده به آنان می نماید."

نظر من:"اگه مدتی که کتاب می خونین حتما اسم "شل سیلور استاین" به گوشتون خورده و آثارش رو هم حتما خوندین.اگر نه با خوندن این کتاب می تونین لذت ببرین.لازم به ذکر هستش که این کتاب اشعار کوتاهی داره و خوندنشون کمتر از یک دقیقه وقتتون رو می گیره.من خودم این داستان رو خیلی دوست دارم و الان می خوام براتون نقلش کنم:

"عمویم گفت:"چه جوری به مدرسه می روی؟"

گفتم:"با اتوبوس"

پوزخندی زد و گفت:"من وقتی همسن تو بودم ده کیلومتر پیاده می رفتم."

عمویم گفت:"چقدر بار را می توانی بلند کنی؟"

گفتم:"یک گونی برنج"

پوزخندی زد و گفت:"من وقتی همسن تو بودم یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند می کردم."

عمویم گفت:"تا حالا چند بار دعوا کرده ای؟"

گفتم:"دوبار و هر دوبار هم کتک خوردم."

پوزخندی زد و گفت:"من وقتی همسن تو بودم هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم."

عمویم گفت:"چند سالته؟"

گفتم:"نه سال و نیم"

بادی به غبغب انداخت و گفت:" من وقتی همسن تو بودم ده سالم بود."

جالب بود ها!امیدوارم خوشتون اومده باشه."

سال خوبی داشته باشین!

خداحافظ

ناز
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 10:7 توسط نون |